شنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۵

کودک هسته‏اي غني شده!

اين پيام تلفني را که در اعتماد امروز چاپ شده بود بخوانيد: "بنده تا چند روز ديگر دور ايران را به حمايت از حقوق کودکان با شعار «انرژي هسته يي حق مسلم ماست» شروع مي کنم و از شما خواهشمندم که بنده را دعا کنيد. شهروندي از آستارا"
با خواندن اين پيام چه برداشتي مي‏توان داشت؟ حق کودکان انرژي هسته‏اي است؟ انرژي هسته‏اي پوشک و شيرخشک مي‏شود براي کودکان و نوزادان؟ با بمب اتم مي‏توان جلوي کودک آزاري را گرفت؟ چون مادر و پدر يک کودک بايد براي سير کردن شکم کودک‏شان صبح تا شب بدوند قرص محبت با استفاده از اورانيوم غني شده براي کودکان توليد مي‏شود؟ کودک حق دارد در جامعه‏اي که بين سانتريفيوژهايش تبعيض قائل نمي‏شوند زندگي کند؟ چيز (گ – و – ز البته با عرض پوزش) با شقيقه ارتباط دارد؟

پنجشنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۵

اطلاع رساني شفاف نهادهاي مدافع حقوق بشر ضرورت يا ظاهرسازي؟

امروز عماد الدين باقي آمده بود قم. صبح سخنراني داشت در همايش مشروطه. حوالي غروب موفق به ديدنش شدم. يحتمل از دست خلق الله پناهنده شديم به ماشين! شايد يک ساعت و نيمي صحبت شد با آنکه مي‏خواست زودتر برود در جاده به شب نخورد؛ راجع به انجمن دفاع از حقوق زندانيان و انجمن پاسداران حق حيات، صحبت از عده‏اي رفت که دوست دارند همه چيز را به جاي عمل با جنجال‏گري حل کنند، با شعاري سخن گفتن معجزه کنند و اين نشدني است و البته دل پري داشت از دست برخي آدم‏ها. همان آدم‏هايي که همه چيز را يک شبه آن هم با پنج کلمه حرف مي‏خواهند حل کنند و صبح دوباره همان را تکرار مي‏کنند و شب هم. دور و برمان پر است از اين جور افراد.
يک قضيه‏اي را گفت که تحت تاثير قرار گرفتم. شايد از نقلش ناراحت شود اما ديدم شايد تاکيدش اينجا لازم باشد. نقل مي‏کرد که همسرش مي‏گفته زماني که باقي زندان بود، يک زنداني داشتند اما حالا که او آزاد است، زندگي‏شان زندان شده؛ پيگيري کار اين زنداني، صحبت کردن راجع به آن زنداني. به فکر فرو رفتم، زندانبانان نيز همه‏شان کارشان برايشان عادت نمي‏شود، آنها که شغل‏شان زندانباني است. فکر مي‏کردم وقتي بحث پيگيري و دفاع از زندانيان و حقوق‏شان باشد، حتي اگر عادت نيز بشود، اما عواطف و احساسات و حتي روحيه آدمي را سخت تحت تاثير قرار مي‏دهد؛ بايد خود را جاي تک تک زندانيان و خانواده‏هايشان قرار دهي. براي احقاق حقوقشان تلاش کني و در ذهنت با آنان و در خارج از محيط ذهني با خانواده‏هاي آنان زندگي کني. اين نوع زندگي هم البته پر رنج است.
انتقاد مي‏کردم راجع به اطلاع رساني ضفيف‏شان. بحث عدم شفافيت را هم که در اين مطلب نوشته بودم گفتم که آنجا چون گنگ به کار رفته بود، اينجا تاکيد کنم که منظور پنهان‏کاري نيست که معمولا چيزي براي پنهان کردن وجود ندارد. بحث بر سر اين است که ديگراني که از بيرون پيگيري مي‏کنند حق دارند بخشي از فعاليت‏ها و گردش کار پرونده‏ها و پيگيري‏هاي يک نهاد حقوق بشري مثل انجمن دفاع چيست، چون نمي‏توان به صرف چند تا خبر يا اطلاعيه قضاوت درستي داشت. اگر تاکيد داريم دفاع از حقوق بشر را به صورت يک فرهنگ دربياوريم بايد هم گفته‏ها و هم عمل خود را در معرض قضاوت ديگران قرار دهيم. تا ديگران را نيز همراه کنيم. اين ظاهرسازي نيست. مخاطب بايد ببيند که وقتي بحث دفاع از حقوق بشر مي‏شود، ديگر بحث درجه بندي شهروندان نيست و هر کسي شايسته برخورداري از آن است، حال مي‏خواهد فردي صاحب نام باشد يا کارگري بي‏سواد که توي هفت تا آسمان يک ستاره هم ندارد. اين اطلاع رساني باعث مي‏شود که برخي که ممکن است امروز منصبي نيز داشته باشند، درک کنند اگر روزي مقام خود را از دست دادند و حقوق‏شان نقض شد، کساني هستند که از حقوق آنان دفاع کنند و اين باعث مي‏شود که بحث دشمن فرضي تصور کردن فعالان و نهادهاي حقوق بشري کم کم رنگ ببازد. براي آنان که عينک بدبيني بر چشم مي‏زنند و بر مبناي تصورات خود همه چيز را تحليل غير واقعي مي‏کنند بحث محکوميت اعدام صدام شايد نزديک‏ترين رويداد از اين نوع باشد.

سه‌شنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۵

غذاي شاهانه فقرا کيلويي چند؟

تا کنون آيا از درد دل فقرا و مستمنداني که مي‏شناسيدشان چيزي شنيده‏ايد؟ اواخر سال گذشته بود و صحبت از خانواده‏اي مستمند که از بچگي که يادم مي‏آيد در خانواده‏مان رفت و آمد داشته. پيرزن زحمت‏کشي است که وقتي مي‏ايستد و راه مي‏رود کمرش تقريبا زوايه قائمه مي‏سازد. با محبت است و علاقه وافري به او دارم. وقتي صحبت از او رفت، از درد دل‏هاي او برايم نقل شد که تحت تاثير قرار گرفتم. چون همه خانواده‏هاي اينچنين پرجمعيت‏اند با بيکاران زياد! تعريف مي‏کرده يک روز که براي اينکه شکم جمعيت را سير کند در هفته چند بار سيب زميني مي‏خرند و مي‏پزند و با روغن مي‏کوبند، آنگاه از بچه‏ها و نوه‏ها مي‏خواهد که سيب زميني را قاطق کنند (در مصرف آن صرفه‏جويي کنند) که براي وعده بعد نيز قدري بماند. آن روز سيب زميني کيلويي 100 يا 150 تومان بود. امروز که قيمت سيب زميني به 800 تومان رسيده فکر مي‏کنم آن خوراک شاهانه را نيز اگر از سبد غذايي‏شان حذف کنند پس زهر مار را بايد جايگزين کنند لابد؟ يک زماني که زياد بچه داشتن نکوهيده بود مي‏شد آنان را شماتت کرد اما امروز که باز بچه پس انداختن توصيه مي‏شود تقصير را به گردن که بايد انداخت؟ خانواده‏هاي پرجمعيت فقير اگر نان خالي هم بخورند مي‏داني چقدر مي‏شود؟
ديدم امروز ستون تلفني اعتماد از قول يک تماس گيرنده نوشته بود که دولت به جاي شکستن قيمت مسکن اگر قيمت سيب زميني و مايحتاج اوليه مردم را هم بشکند قبولش داريم. پيام جالبي بود اگر عملي شود.
خط فقر به پانصد هزار تومان رسيد؛ صورت مسئله فقر را پاک نکنيد
گرانى از كنترل خارج شده است!
چرخه فقر در ايران / گفتگو با سعيد مدنى

شنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۵

افتخار پشت افتخار!

مي‏گويند آدم از هر چي بترسه به سرش مياد. يادتونه اينجا نوشته بودم راجع به اسپم شناخته شدنم توسط گزارشگران بدون مرز و پيش بيني کرده بودم دويچه وله هم به عنوان هيتلر شناسايي‏ام بکنه. هي بگو سق‏ام سياه نيست، خوب سياهه ديگه. اتفاقا همين امشب اين اتفاق افتاد. آخه دولت هولوکاست را انکار مي کنه به ما چه. نخوندم ولي دو سه متري پيغام خطا بود. تو مايه‏هاي اين که اين چرت و پرت‏ها چي چيه که نوشتي، اصلا تو بيخود مي‏کني ايميل بزني و غيره! ولي مي‏خوانم خبر ميدم که بالاخره رسما هيتلر شديم يا نه، ولي فکر مي‏کنم هيتلرک (جوجه هيتلر) باشيم. اينجا هم که رسما يک عده‏اي به ما ميگن بن لادن. مي‏داني جايي که کار مي‏کنم اگر سراغم را با اسم کسي بگيرد خيلي‏ها نمي‏شناسند يا ميگن نداريم، ولي بن لادن که بگي خوب مي‏شناسند. خلاصه اين افتخارات ما را مي‏بيني. راستي انگل جامعه بودنمان هم سر خود. فکر مي‏کني جامعه ما را انگل خود به حساب نمي‏آورد؟ خلاصه امشب هم شبي بود. راستي پذيرش نام صدام، ميلوسويچ، استالين، اون يکي و اون يکي ديگه و بقيه اراذل، ديکتاتورها و جنايتکاران جهان در سند افتخاراتم پذيرفته مي‏شود، فقط با يک ايميل، صد در صد تضميني. شاعر مي‏فرمايد: دست در دست يکديگر دهيد به مهر / ماي در به در را کنيد ديوانه...
حالا که اينجور شد يک جرياني را مي‏خواهم بگويم. يک بار موجود مثمر ثمر شناخته شديم ما. فکر کردي کم الکي هستيم؟ يک بار يکي از دوستان يک لينک فرستاد گفت انگليسي اسمش را سرچ کرده به يک مطلب برخورده بود که اسمش توي آن گزارش يا يادداشت آمده بود. داده بود برايش ترجمه کنم. آن هم من که اين دو تا جمه It is a blackboard و It is a window به يادم مانده. ما هم به صرافت افتاديم که اسممان يک سرچ بکنيم. اولين‏اش مي‏داني چه آمد؟ صفحه را که باز کردم عکس يک بزغاله خوشگل بود. فکر کنم صفحه‏اش را به عنوان سند افتخار ذخيره کرده باشم، لينک صفحه را براي دوستم فرستادم که ببين ما هم الکي نيستيم، بي‏معرفت عکس را کار کرد و اسم ما را هم نياورد. آن شب با خودم فکر مي‏کردم که چه خوب شد بالاخره يک بار موجود مثمر ثمر شناخته شديم.
راستي يک چيز که داره ديوانه‏ام مي‏کنه اينه که با يک خط از خانه که امتحان مي‏کنم صفحه نظرات بلاگفا فيلتره با همان خط سرويس دهنده از جاي ديگه بازه، چند تا وبلاگ را هم امتحان کردم همينطور بوده، نکنه فيلترينگ هم خانه به خانه شده!

پنجشنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۵

حذف بشه بر مي‏خورد به دادستان!

امشب داشتم بعد از چند روز بد قولي لايحه دفاعيه يکي از دوستان را مي‏خواندم، آخرش خودم خنده‏ام گرفت. نه از اينکه کار دنيا به کجا کشيده که ما صاحب نظر حقوقي هم شده باشيم و کشوري که به اينجا بکشه کارش بايد درش را گل گرفت رسما، به اين خاطر که اصولا سانسور بصورت ژنتيکي در خون همه ما هست، چهار پنج جا که حرف حساب هم بود نوشتم "حذف بشه بر مي‏خورد به دادستان". بعد خودم نشستم به دسته گل خودم خنديدم. کس توي لايحه دفاعيه‏اش هم که خودش را سانسور کند يعني نيمچه آزادي بيان هم پشم! ولي خيلي حرفه که نه بيرون بتواني حرف بزني، نه موقع بازپرسي و نه در دادگاه، هميشه کساني هستند که به آنها بربخورد. تازه ياد خودم افتادم و دلم گرفت. همين پرونده آخري (کي بود؟ امسال بود؟ چيمدونم) کلي نشستم نوشتم، به يکي از دوستان به اندازه نيمي از آن را سانسور کرد. بعد دادم يکي از دوستان مطبوعاتي‏ پيشکسوت در اينجا از شش صفحه به نظرم يک صفحه و نيم درآمد.
رسم سانسور کني و شيوه شهرآشوبي / جامه‏اي بود که بر قامت ما دوخته شد
اي سانسور کن که را سانسور کردي تا سانسور شدي زار / تا باز که او را سانسور کند آن که تو را سانسور کرد... (تخصص ما شده بند تنباني کردن اشعار حسابي!)
ولي خداييش نامردي نکردم. اگر يک خط سانسور کردم دو خط اضافه کردم. به اين ميگن قصاب دل رحم ولي نگفته معلومه که سانسور اضافات و افاضات ما في حد نفسه واجب موکد است!
راستي اين صفحه را توصيه مي‏کنم حتما بخوانيد درباره حريم خصوصي است. هم گفتگو با روان‏پزشک با عنوان " ديگر چهار ديواري اختياري نيست" قشنگ است هم گزارش با عنوان " اتهام؛ تماشاي فيلم خصوصي آدم ها/ اعلام جرم عليه يک ملت" ولي حيف که گزارش تيتر به اين قشنگي که کشش تيتر يک را داشت ماستمالي شده. چه عجب بالاخره اعتماد آن سايت افتضاحش را درست کرد.
اين قضيه کپي برداري سايت درخواست مجوز سايت‏ها و پس از آن هک کردن سايت وزارت ارشاد هم بامزه شده، ما که براي درخواست مجوز زنبيل گذاشتيم، مواظب باشيد زنبيل ما را نبرند!!!

سه‌شنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۵

دعواي دولت و مجلس را ول کن رقص را بچسب

اين قضيه حضور معاون گردشگري رئيس جمهور در جلسه رقص هم دارد به جاهاي خوشمزه‏اي مي‏کشد. دو طرف مي‏خواهند همديگر را ضربه فني کنند و ما هم البته تشويق‏شان مي‏کنيم، آن هم بيشتر به خاطر آن رقاص، البته رقاص که نبود يک هنرمند بود.
از ميان سخنان معاون رئيس جمهور چنين دستگيرمان مي‏شود که اين نمايشگاهي بوده که سازمان کنفرانس اسلامي برگزار کرده و مراسم رقص هم به عنوان افتتاحيه نمايشگاه کشورهاي اسلامي برگزار شده، يحتمل در آن افتتاحيه هم هر که مسلمان‏تر بوده بيشتر روي صندلي ميخکوب شده! سوالي که پيش مي‏آيد اين است که آيا بعضي هنرها فقط در اسلام ايراني حرام است؟ موسيقي را هنوز عده‏اي حرام مي‏دانند و رقص که ديگر نگو که اگر اسمش را ببري سوسک مي‏شوي مي‏روي به ديوار. مجسمه‏سازي را هنوز هم شايد باشند که بت سازي و بت پرستي مي‏دانند و باقي هنرها هم هر کدام يک المشنگه‏اي مي‏توانند سرش دربياورند، هر وقت که عشق‏شان بکشد!
اين جوري که بويش مي‏آيد يا ما دين خدا را به سخره گرفتيم يا ديگر کشورهاي اسلامي. اين وسط هم معلوم نيست کي و از کدام طرف حکم جهاد صادر شود براي نجات دين! شايد هم همين فيلم رقص عامل خير شد براي يک جهاد...!!!
ولي حالا اين دعواها به کنار که معلوم هم نيست سرکاري نباشد، اين فيلم کاملش کجا گير مي‏آيد، همان چند ثانيه نشان داد که رقاصش هنرمنده نه جفتک انداز! يکي باني خير بشه جاي فيلم‏هاي خانوادگي و يا فيلم آن بازيگر اين را في سبيل الله تکثير کنه. يعني باني خير نيست؟ ثواب داره‏ها...
معاون فرهنگي سابق سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري گفته: نمي‌شود به خاطر رقص مراسم را ترک کرد راسته کسي نبود از اين آقا بپرسه که اينجا چند نفر به خاطر داشتن فيلم رقص در اين سال‏ها پايشان به دادگاه کشيده شده و محکوم شدند؟
راستي اگر حضور مشايي در آن مراسم رقص صحت داشته باشه بالاخره ميشه اميدوار بود که يک آدم خوش سليقه هم در اين مملکت و دولت پيدا شده مگه نه؟

دوشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۵

صدام و اعدام

حکايت صدام هم حکايتي شد، ماندني. باورش سخت بود به اين سرعت. شوکي بود براي همه.
آن شب برايم عجيب بود، مانده بين اميد و نااميدي. آن شب به دوستي کهنسال در حالي که عنان اختيار از دست داد و منقلب شده بود، اميد مي‏دادم در حالي که با خودم مي‏گفتم چه اميدي؟ چرا فريبش مي‏دهي؟
شب، خبر اعدام صدام در همه جا اعلام شده بود. جا خوردم. چه کسي باور مي‏کرد صدام به فضاحت در جنگ شکست بخورد، از اوج عزت به حضيض ذلت بيفتد، در سوراخ موش دستگير شود و اعدام شود؟ فکر مي‏کردم آن که غير قابل تحقق بود، محقق شد، چيزهايي که آسان مي‏نمايد چرا نبايد به تحقق آن اميد داشت؟ اصلا چرا بايد هميشه نااميد بود؟
شايد هم رندي از کنار جسد صدام گذشته باشد و اين شعر برايش خوانده باشد که: "اي کشته که را کشتي تا کشته شدي زار".
اما بحث جالبي را که ديدم در وبلاگستان، مخالفت و يا عدم دفاع از اعدام صدام بود. همه با اعدام مخالف بودند اما اين همه که با اعدام يک جنايتکار مخالف بودند با اعدام هموطنان‏شان که نه چون صدام 12 وکيل داشتند و نه معلوم نيست که دادگاه‏شان علني باشد مخالفت چندان و پيگيري نکرده‏اند. پس به همان مقدار مي‏توان به مخالفت با اعدام در بين وبلاگ‏نويسان اميدوار بود به همان مقدار هم مي‏توان از فعاليت و پيگيري و محکوم کردن آن در داخل نااميد بود. اعدام ظالم فقط بد نيست، اعدام مظلوم هم ناپسند است، اعدام معلول اجتماع بيمار هم دردناک است. اينجاست آدمي وقتي فکر مي‏کند آنان که بي‏چشمداشت از محکومين بي‏دفاع و بي‏نام و نشان دفاع مي‏کنند تا چه اندازه عمل‏شان انساني است و شايسته تکريم.
اين را هم بخوانيد: سه گفتار در باب اعدام، نامه های عماالدين باقی به رئيس مجلس، وزير اطلاعات و رئيس قوه قضائيه