با خواندن اين پيام چه برداشتي ميتوان داشت؟ حق کودکان انرژي هستهاي است؟ انرژي هستهاي پوشک و شيرخشک ميشود براي کودکان و نوزادان؟ با بمب اتم ميتوان جلوي کودک آزاري را گرفت؟ چون مادر و پدر يک کودک بايد براي سير کردن شکم کودکشان صبح تا شب بدوند قرص محبت با استفاده از اورانيوم غني شده براي کودکان توليد ميشود؟ کودک حق دارد در جامعهاي که بين سانتريفيوژهايش تبعيض قائل نميشوند زندگي کند؟ چيز (گ – و – ز البته با عرض پوزش) با شقيقه ارتباط دارد؟
شنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۵
کودک هستهاي غني شده!
با خواندن اين پيام چه برداشتي ميتوان داشت؟ حق کودکان انرژي هستهاي است؟ انرژي هستهاي پوشک و شيرخشک ميشود براي کودکان و نوزادان؟ با بمب اتم ميتوان جلوي کودک آزاري را گرفت؟ چون مادر و پدر يک کودک بايد براي سير کردن شکم کودکشان صبح تا شب بدوند قرص محبت با استفاده از اورانيوم غني شده براي کودکان توليد ميشود؟ کودک حق دارد در جامعهاي که بين سانتريفيوژهايش تبعيض قائل نميشوند زندگي کند؟ چيز (گ – و – ز البته با عرض پوزش) با شقيقه ارتباط دارد؟
نوشته شده توسط:
حامد متقي
در ساعت
۴:۲۰ ب.ظ.
|
پنجشنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۵
اطلاع رساني شفاف نهادهاي مدافع حقوق بشر ضرورت يا ظاهرسازي؟
يک قضيهاي را گفت که تحت تاثير قرار گرفتم. شايد از نقلش ناراحت شود اما ديدم شايد تاکيدش اينجا لازم باشد. نقل ميکرد که همسرش ميگفته زماني که باقي زندان بود، يک زنداني داشتند اما حالا که او آزاد است، زندگيشان زندان شده؛ پيگيري کار اين زنداني، صحبت کردن راجع به آن زنداني. به فکر فرو رفتم، زندانبانان نيز همهشان کارشان برايشان عادت نميشود، آنها که شغلشان زندانباني است. فکر ميکردم وقتي بحث پيگيري و دفاع از زندانيان و حقوقشان باشد، حتي اگر عادت نيز بشود، اما عواطف و احساسات و حتي روحيه آدمي را سخت تحت تاثير قرار ميدهد؛ بايد خود را جاي تک تک زندانيان و خانوادههايشان قرار دهي. براي احقاق حقوقشان تلاش کني و در ذهنت با آنان و در خارج از محيط ذهني با خانوادههاي آنان زندگي کني. اين نوع زندگي هم البته پر رنج است.
انتقاد ميکردم راجع به اطلاع رساني ضفيفشان. بحث عدم شفافيت را هم که در اين مطلب نوشته بودم گفتم که آنجا چون گنگ به کار رفته بود، اينجا تاکيد کنم که منظور پنهانکاري نيست که معمولا چيزي براي پنهان کردن وجود ندارد. بحث بر سر اين است که ديگراني که از بيرون پيگيري ميکنند حق دارند بخشي از فعاليتها و گردش کار پروندهها و پيگيريهاي يک نهاد حقوق بشري مثل انجمن دفاع چيست، چون نميتوان به صرف چند تا خبر يا اطلاعيه قضاوت درستي داشت. اگر تاکيد داريم دفاع از حقوق بشر را به صورت يک فرهنگ دربياوريم بايد هم گفتهها و هم عمل خود را در معرض قضاوت ديگران قرار دهيم. تا ديگران را نيز همراه کنيم. اين ظاهرسازي نيست. مخاطب بايد ببيند که وقتي بحث دفاع از حقوق بشر ميشود، ديگر بحث درجه بندي شهروندان نيست و هر کسي شايسته برخورداري از آن است، حال ميخواهد فردي صاحب نام باشد يا کارگري بيسواد که توي هفت تا آسمان يک ستاره هم ندارد. اين اطلاع رساني باعث ميشود که برخي که ممکن است امروز منصبي نيز داشته باشند، درک کنند اگر روزي مقام خود را از دست دادند و حقوقشان نقض شد، کساني هستند که از حقوق آنان دفاع کنند و اين باعث ميشود که بحث دشمن فرضي تصور کردن فعالان و نهادهاي حقوق بشري کم کم رنگ ببازد. براي آنان که عينک بدبيني بر چشم ميزنند و بر مبناي تصورات خود همه چيز را تحليل غير واقعي ميکنند بحث محکوميت اعدام صدام شايد نزديکترين رويداد از اين نوع باشد.
نوشته شده توسط:
حامد متقي
در ساعت
۴:۱۵ ب.ظ.
|
سهشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۵
غذاي شاهانه فقرا کيلويي چند؟
تا کنون آيا از درد دل فقرا و مستمنداني که ميشناسيدشان چيزي شنيدهايد؟ اواخر سال گذشته بود و صحبت از خانوادهاي مستمند که از بچگي که يادم ميآيد در خانوادهمان رفت و آمد داشته. پيرزن زحمتکشي است که وقتي ميايستد و راه ميرود کمرش تقريبا زوايه قائمه ميسازد. با محبت است و علاقه وافري به او دارم. وقتي صحبت از او رفت، از درد دلهاي او برايم نقل شد که تحت تاثير قرار گرفتم. چون همه خانوادههاي اينچنين پرجمعيتاند با بيکاران زياد! تعريف ميکرده يک روز که براي اينکه شکم جمعيت را سير کند در هفته چند بار سيب زميني ميخرند و ميپزند و با روغن ميکوبند، آنگاه از بچهها و نوهها ميخواهد که سيب زميني را قاطق کنند (در مصرف آن صرفهجويي کنند) که براي وعده بعد نيز قدري بماند. آن روز سيب زميني کيلويي 100 يا 150 تومان بود. امروز که قيمت سيب زميني به 800 تومان رسيده فکر ميکنم آن خوراک شاهانه را نيز اگر از سبد غذاييشان حذف کنند پس زهر مار را بايد جايگزين کنند لابد؟ يک زماني که زياد بچه داشتن نکوهيده بود ميشد آنان را شماتت کرد اما امروز که باز بچه پس انداختن توصيه ميشود تقصير را به گردن که بايد انداخت؟ خانوادههاي پرجمعيت فقير اگر نان خالي هم بخورند ميداني چقدر ميشود؟
ديدم امروز ستون تلفني اعتماد از قول يک تماس گيرنده نوشته بود که دولت به جاي شکستن قيمت مسکن اگر قيمت سيب زميني و مايحتاج اوليه مردم را هم بشکند قبولش داريم. پيام جالبي بود اگر عملي شود.
خط فقر به پانصد هزار تومان رسيد؛ صورت مسئله فقر را پاک نکنيد
گرانى از كنترل خارج شده است!
چرخه فقر در ايران / گفتگو با سعيد مدنى
نوشته شده توسط:
حامد متقي
در ساعت
۴:۱۶ ب.ظ.
|
شنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۵
افتخار پشت افتخار!
ميگويند آدم از هر چي بترسه به سرش مياد. يادتونه اينجا نوشته بودم راجع به اسپم شناخته شدنم توسط گزارشگران بدون مرز و پيش بيني کرده بودم دويچه وله هم به عنوان هيتلر شناساييام بکنه. هي بگو سقام سياه نيست، خوب سياهه ديگه. اتفاقا همين امشب اين اتفاق افتاد. آخه دولت هولوکاست را انکار مي کنه به ما چه. نخوندم ولي دو سه متري پيغام خطا بود. تو مايههاي اين که اين چرت و پرتها چي چيه که نوشتي، اصلا تو بيخود ميکني ايميل بزني و غيره! ولي ميخوانم خبر ميدم که بالاخره رسما هيتلر شديم يا نه، ولي فکر ميکنم هيتلرک (جوجه هيتلر) باشيم. اينجا هم که رسما يک عدهاي به ما ميگن بن لادن. ميداني جايي که کار ميکنم اگر سراغم را با اسم کسي بگيرد خيليها نميشناسند يا ميگن نداريم، ولي بن لادن که بگي خوب ميشناسند. خلاصه اين افتخارات ما را ميبيني. راستي انگل جامعه بودنمان هم سر خود. فکر ميکني جامعه ما را انگل خود به حساب نميآورد؟ خلاصه امشب هم شبي بود. راستي پذيرش نام صدام، ميلوسويچ، استالين، اون يکي و اون يکي ديگه و بقيه اراذل، ديکتاتورها و جنايتکاران جهان در سند افتخاراتم پذيرفته ميشود، فقط با يک ايميل، صد در صد تضميني. شاعر ميفرمايد: دست در دست يکديگر دهيد به مهر / ماي در به در را کنيد ديوانه...
حالا که اينجور شد يک جرياني را ميخواهم بگويم. يک بار موجود مثمر ثمر شناخته شديم ما. فکر کردي کم الکي هستيم؟ يک بار يکي از دوستان يک لينک فرستاد گفت انگليسي اسمش را سرچ کرده به يک مطلب برخورده بود که اسمش توي آن گزارش يا يادداشت آمده بود. داده بود برايش ترجمه کنم. آن هم من که اين دو تا جمه It is a blackboard و It is a window به يادم مانده. ما هم به صرافت افتاديم که اسممان يک سرچ بکنيم. اوليناش ميداني چه آمد؟ صفحه را که باز کردم عکس يک بزغاله خوشگل بود. فکر کنم صفحهاش را به عنوان سند افتخار ذخيره کرده باشم، لينک صفحه را براي دوستم فرستادم که ببين ما هم الکي نيستيم، بيمعرفت عکس را کار کرد و اسم ما را هم نياورد. آن شب با خودم فکر ميکردم که چه خوب شد بالاخره يک بار موجود مثمر ثمر شناخته شديم.
راستي يک چيز که داره ديوانهام ميکنه اينه که با يک خط از خانه که امتحان ميکنم صفحه نظرات بلاگفا فيلتره با همان خط سرويس دهنده از جاي ديگه بازه، چند تا وبلاگ را هم امتحان کردم همينطور بوده، نکنه فيلترينگ هم خانه به خانه شده!
نوشته شده توسط:
حامد متقي
در ساعت
۵:۱۶ ب.ظ.
|
پنجشنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۵
حذف بشه بر ميخورد به دادستان!
امشب داشتم بعد از چند روز بد قولي لايحه دفاعيه يکي از دوستان را ميخواندم، آخرش خودم خندهام گرفت. نه از اينکه کار دنيا به کجا کشيده که ما صاحب نظر حقوقي هم شده باشيم و کشوري که به اينجا بکشه کارش بايد درش را گل گرفت رسما، به اين خاطر که اصولا سانسور بصورت ژنتيکي در خون همه ما هست، چهار پنج جا که حرف حساب هم بود نوشتم "حذف بشه بر ميخورد به دادستان". بعد خودم نشستم به دسته گل خودم خنديدم. کس توي لايحه دفاعيهاش هم که خودش را سانسور کند يعني نيمچه آزادي بيان هم پشم! ولي خيلي حرفه که نه بيرون بتواني حرف بزني، نه موقع بازپرسي و نه در دادگاه، هميشه کساني هستند که به آنها بربخورد. تازه ياد خودم افتادم و دلم گرفت. همين پرونده آخري (کي بود؟ امسال بود؟ چيمدونم) کلي نشستم نوشتم، به يکي از دوستان به اندازه نيمي از آن را سانسور کرد. بعد دادم يکي از دوستان مطبوعاتي پيشکسوت در اينجا از شش صفحه به نظرم يک صفحه و نيم درآمد.
رسم سانسور کني و شيوه شهرآشوبي / جامهاي بود که بر قامت ما دوخته شد
اي سانسور کن که را سانسور کردي تا سانسور شدي زار / تا باز که او را سانسور کند آن که تو را سانسور کرد... (تخصص ما شده بند تنباني کردن اشعار حسابي!)
ولي خداييش نامردي نکردم. اگر يک خط سانسور کردم دو خط اضافه کردم. به اين ميگن قصاب دل رحم ولي نگفته معلومه که سانسور اضافات و افاضات ما في حد نفسه واجب موکد است!
راستي اين صفحه را توصيه ميکنم حتما بخوانيد درباره حريم خصوصي است. هم گفتگو با روانپزشک با عنوان " ديگر چهار ديواري اختياري نيست" قشنگ است هم گزارش با عنوان " اتهام؛ تماشاي فيلم خصوصي آدم ها/ اعلام جرم عليه يک ملت" ولي حيف که گزارش تيتر به اين قشنگي که کشش تيتر يک را داشت ماستمالي شده. چه عجب بالاخره اعتماد آن سايت افتضاحش را درست کرد.
اين قضيه کپي برداري سايت درخواست مجوز سايتها و پس از آن هک کردن سايت وزارت ارشاد هم بامزه شده، ما که براي درخواست مجوز زنبيل گذاشتيم، مواظب باشيد زنبيل ما را نبرند!!!
نوشته شده توسط:
حامد متقي
در ساعت
۴:۲۳ ب.ظ.
|
سهشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۵
دعواي دولت و مجلس را ول کن رقص را بچسب
اين قضيه حضور معاون گردشگري رئيس جمهور در جلسه رقص هم دارد به جاهاي خوشمزهاي ميکشد. دو طرف ميخواهند همديگر را ضربه فني کنند و ما هم البته تشويقشان ميکنيم، آن هم بيشتر به خاطر آن رقاص، البته رقاص که نبود يک هنرمند بود.
از ميان سخنان معاون رئيس جمهور چنين دستگيرمان ميشود که اين نمايشگاهي بوده که سازمان کنفرانس اسلامي برگزار کرده و مراسم رقص هم به عنوان افتتاحيه نمايشگاه کشورهاي اسلامي برگزار شده، يحتمل در آن افتتاحيه هم هر که مسلمانتر بوده بيشتر روي صندلي ميخکوب شده! سوالي که پيش ميآيد اين است که آيا بعضي هنرها فقط در اسلام ايراني حرام است؟ موسيقي را هنوز عدهاي حرام ميدانند و رقص که ديگر نگو که اگر اسمش را ببري سوسک ميشوي ميروي به ديوار. مجسمهسازي را هنوز هم شايد باشند که بت سازي و بت پرستي ميدانند و باقي هنرها هم هر کدام يک المشنگهاي ميتوانند سرش دربياورند، هر وقت که عشقشان بکشد!
اين جوري که بويش ميآيد يا ما دين خدا را به سخره گرفتيم يا ديگر کشورهاي اسلامي. اين وسط هم معلوم نيست کي و از کدام طرف حکم جهاد صادر شود براي نجات دين! شايد هم همين فيلم رقص عامل خير شد براي يک جهاد...!!!
ولي حالا اين دعواها به کنار که معلوم هم نيست سرکاري نباشد، اين فيلم کاملش کجا گير ميآيد، همان چند ثانيه نشان داد که رقاصش هنرمنده نه جفتک انداز! يکي باني خير بشه جاي فيلمهاي خانوادگي و يا فيلم آن بازيگر اين را في سبيل الله تکثير کنه. يعني باني خير نيست؟ ثواب دارهها...
معاون فرهنگي سابق سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري گفته: نميشود به خاطر رقص مراسم را ترک کرد راسته کسي نبود از اين آقا بپرسه که اينجا چند نفر به خاطر داشتن فيلم رقص در اين سالها پايشان به دادگاه کشيده شده و محکوم شدند؟
راستي اگر حضور مشايي در آن مراسم رقص صحت داشته باشه بالاخره ميشه اميدوار بود که يک آدم خوش سليقه هم در اين مملکت و دولت پيدا شده مگه نه؟
نوشته شده توسط:
حامد متقي
در ساعت
۳:۴۹ ب.ظ.
|
دوشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۵
صدام و اعدام
حکايت صدام هم حکايتي شد، ماندني. باورش سخت بود به اين سرعت. شوکي بود براي همه.
آن شب برايم عجيب بود، مانده بين اميد و نااميدي. آن شب به دوستي کهنسال در حالي که عنان اختيار از دست داد و منقلب شده بود، اميد ميدادم در حالي که با خودم ميگفتم چه اميدي؟ چرا فريبش ميدهي؟
شب، خبر اعدام صدام در همه جا اعلام شده بود. جا خوردم. چه کسي باور ميکرد صدام به فضاحت در جنگ شکست بخورد، از اوج عزت به حضيض ذلت بيفتد، در سوراخ موش دستگير شود و اعدام شود؟ فکر ميکردم آن که غير قابل تحقق بود، محقق شد، چيزهايي که آسان مينمايد چرا نبايد به تحقق آن اميد داشت؟ اصلا چرا بايد هميشه نااميد بود؟
شايد هم رندي از کنار جسد صدام گذشته باشد و اين شعر برايش خوانده باشد که: "اي کشته که را کشتي تا کشته شدي زار".
اما بحث جالبي را که ديدم در وبلاگستان، مخالفت و يا عدم دفاع از اعدام صدام بود. همه با اعدام مخالف بودند اما اين همه که با اعدام يک جنايتکار مخالف بودند با اعدام هموطنانشان که نه چون صدام 12 وکيل داشتند و نه معلوم نيست که دادگاهشان علني باشد مخالفت چندان و پيگيري نکردهاند. پس به همان مقدار ميتوان به مخالفت با اعدام در بين وبلاگنويسان اميدوار بود به همان مقدار هم ميتوان از فعاليت و پيگيري و محکوم کردن آن در داخل نااميد بود. اعدام ظالم فقط بد نيست، اعدام مظلوم هم ناپسند است، اعدام معلول اجتماع بيمار هم دردناک است. اينجاست آدمي وقتي فکر ميکند آنان که بيچشمداشت از محکومين بيدفاع و بينام و نشان دفاع ميکنند تا چه اندازه عملشان انساني است و شايسته تکريم.
اين را هم بخوانيد: سه گفتار در باب اعدام، نامه های عماالدين باقی به رئيس مجلس، وزير اطلاعات و رئيس قوه قضائيه
نوشته شده توسط:
حامد متقي
در ساعت
۴:۵۳ ب.ظ.
|