‏نمایش پست‌ها با برچسب روز نوشت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روز نوشت. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۵

كشوري كه هسته داره فقير نداره

بحمدالله با نطق وزير رفاه مشخص شد كه در سال جاري هيچ فردي در كشور زير خط مطلق فقر نبود. هزار مرتبه شكر. خط فقر را كه پاك كني يك خرده آن طرف‏تر بكشي فقر هم كم كم ريشه‏كن ميشه به همين راحتي، خرجش يك پاك كنه!
فقر شاخ و دم دارد مگر؟ نمي‏دانم. ولي آن كارگران ثروتمندي كه يك سال و بيشتر حقوق نگرفته‏اند، آن معلمان ثروتمندي كه با حقوق كارمندي دولت كارشان به جايي رسيده كه آموزش و پرورش 10 كيلو ميوه را به آنها قسطي مي‏دهد، آن ثروتمنداني كه در آسايش كامل حتي توان خريد ميوه را ندارند(مثل لينك زير)، اينها همه از سوي شيطان كوچك، متوسط و بزرگ تحريك مي‏شوند تا چهره كشور را بد جلوه دهند پس اعدام بايد گردد وگرنه كوروش بخواب كه شهر در امن و امان است، همه از زور خوشي و رفاه جفتك چاركش(به ضم كاف) مي‏زنند و با هسته دگدگه (به فتح هر دو دال) بازي مي‏كنند سر نيم سير اورانيم بوداده.
راستي، راسته كه امسال قراره سال هسته بشه؟
بيت اول شعرش هم اومد: اي هسته بو داده بيا بريم به خانه
اين دو گزارش را هم ببينيد:
زير خط فقر!
تصویری از فقر ؛ زهرای 10 ساله 3 ماه است که میوه نخورده

پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۵

به كجا چنين شتابان؟

خبر تجمعات پياپي و اعتراضات مداوم فرهنگيان به پايين بودن حقوق خود و برخورداري از يك زندگي انساني و يا حتي خبر راديو فردا كه به خشونت كشيده شدن تجمع امروزشان را داده بود اگر نشنيده‏ايد مهم نيست؛ اين خبر را بخوانيد: "ميوه قسطي براي معلمان"
اگر خبر از دستگيري بيش از 30 فعال زن در مقابل دادگاه انقلاب در دو سه روز پيش نداريد مهم نيست و اگر امروز هم خبرها را مبني بر ضرب و شتم تجمع كنندگان به مناسبت 8 مارس نشنيده‏ايد هيچ هراسي به خود ندهيد چون قرار است از سال ديگر دولتيان براي بررسي وضعيت زنان جهان و براي كمك به دستيابي به مطالباتشان همه تلاش خود را بكند كه از تبعيض نجات پيدا كنند.
اگر مي‏بينيد كه ديگه صداي اعتراضي چنداني نسبت به كمبود فضاي آموزشي نمي‏شنويد و در عوض بوهاي رقيق هسته‏اي در كوچه شما به مشام مي‏رسد احساس شادي نكنيد؛ 400 هزار دانش آموز ترك تحصيل‏كرده رفته‏اند از بازار هر كدام يك سير هسته قيصي و زردآلو خريده‏اند و دارند در خانه‏شان تنده بوداده درست مي‏كنند. باشد كه آنها هم دانشمند هسته‏اي با سن زير 14 سال شوند. آمين يا رب العالمين.
از مشكلات معيشتي معلمان كه بگذريم به نظر مي‏رسد حركتي چون فروش ميوه قسطي به معلمان نه تنها لطف به اين قشر نيست كه مصداق بارز تحقير، توهين و زير سوال بردن كرامت انساني آنان است. جامعه‏اي را به تصوير مي‏كشد كه آموزگاران و فرهنگ‏سازان آن موجوداتي مفلوك‏اند كه مصداق هر ترحمي هستند، تصور كنيد از اين پس دانش‏آموزان كم سني كه براي معلمشان دلسوزي مي‏كنند كه به چنان وضعي افتاده‏اند كه قدرت خريد ميوه هم ندارند و روز معلمي را در نظر بگيريد كه دانش آموزي براي او يك كيلو سيب يا پرتقال هديه بياورد؛ عكس العمل در برابر چنين خرد شدني چه مي‏تواند باشد؟
برخوردهاي صورت گرفته با فعالان زن از جهت ديگري قابل انتقاد است. زنان در جامعه ما انسان‏هاي بي‏پناهي هستند. همه اميد آنها براي برخورداري از حداقل حقوق‏شان به پشتوانه قدرت نهادهاي مجري قانون است، اگر آنها نيز با زنان چنين برخورد كنند از اين پس به كجا مي‏توانند اميد داشته‏باشند كه براي مظالمي كه بر آنها رفته شكايت كنند؟ از طرف ديگر وقتي ديگراني در جامعه زنان را اينچنين بدون پناه مي‏بينند آيا آن را مجوزي براي ظلم بيشتر به زنان و دختران تصور نمي‏كنند؟
و به نظر شما اگر سالي 400 هزار دانش آموز آن هم در مقطع ابتدايي و راهنمايي ترك تحصيل كنند به حال چنين مملكتي چه بايد كرد؟ مسلما همه اين افراد كند ذهن نبوده‏اند و اصولا بيشتر ترك تحصيل‏ها هم بايد در مقطع دبيرستان با توجه به سختي دروس و يا جذب شدن در بازار كار صورت بگيرد اما واقعا چنين محروميت گسترده‏اي از تحصيل چه مي‏تواند باشد؟ فقر قطعا يكي از علل عمده آن مي‏تواند باشد اما چه علل ديگري مي‏تواند داشته‏باشد؟ اين خبر به حد كافي دردناك هست كه رسانه‏ها به راحتي از كنار آن نگذرند.

شنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۵

معلمان؛ تحريك شدگان بدون حق

شايد يكي دو هفته پيش بود؛ يكي از دوستان اعلاميه ترحيم يكي از دبيران را روي ديوار نشان داد. اتفاقا دبير خودم هم بود. مي‏گفت ببين همه فرزندانش دكتر و مهندس شده‏اند. ترتبيت چهار تا دكتر با حقوق معلمي شوخي نيست. يكي توي اين مملكت تحويلش گرفت كه معلم بودي و فرزندان خدمتگزار براي كشور تربيت كردي؟ وقتي هم كه رفت كه ديگه كسي سراغش را نمي‏گيرد اما امان از وقتي كه به پاي يك صاحب نام يا صاحب مال تيغي فرو رود و يا حرفي بزند چه‏ها كه نمي‏كنند از دولتيان تا مردم...
دبيري هم داشتيم كه اسم آموزش و پرورش را گذاشته بود گداجا بر وزن نزاجا. از اين اسم‏گذاري‏اش خيلي لذت بردم.
معلمي شغل سختي است، آن هم سر و كله زدن با بچه‏هايي كه ظاهرا سال به سال لوس‏تر و بي‏ادب‏تر مي‏شوند و خانواده‏هايي كه هر روز بر توقع‏شان افزوده مي‏شود و معلمي كه سال به سال زير فشار كار و فشار زندگي عصبي‏تر و پيرتر مي‏شود نسبت به ساير كارمندان مظلوم‏تر است. معلماني كه مجبور بوده‏اند دو شغله باشند و سه شغله. همان‏هايي كه گاه به خاطر يك عمل جراحي مجبور شده‏اند زندگي خود را بفروشند. معلمان يك تكيه كلامي دارند كه مي‏گويند وقتي گراني مي‏شود كاسب روي جنسش مي‏كشد، يا بعضي كارمندان مي‏توانند با زيرميزي گرفتن تلافي تورم يا حقوق تضييع شده خود را سر ديگران بياورند اما معلمان كه نه راه دزدي دارند، نه گران فروشي، نه رشوه‏گرفتن، صدايشان هم كه معمولا در نمي‏آيد وقتي هم كه اعتراض مي‏كنند مي‏داني كه چگونه با آنان برخورد مي‏شود. معلمان تنها امكاني كه دارند دريغ كردن آموزش به فرزندان اين سرزمين‏اند كه اكثر آنان اين اجازه را هم به خود نمي‏دهند. اما همواره هم متهم مي‏شوند...
الان كه داشتم خبر بي بي سي راجع به تجمع امروز هزاران معلم جلوي مجلس را مي‏خواندم به پاراگراف آخر كه رسيدم كه اشاره كرده مقامات ايران تجمع‏هاي صنفي معلمان را سياسي مي‏خوانند و اظهار نظرهاي فعلي و قبلي در اين دولت و دولت پيش و احزاب و فعالان سياسي نزديك به دو دولت هر كدام زمان خود. آن موقع معلمان و كانون صنفي‏شان متهم به تلاش براي سياه نمايي فعاليت‏هاي دولت و اين جور مسائل مي‏شد و الان هم تقريبا همين‏جور. اينجا كه تقريبا مي‏شه گفت دقيقا يادمه كه چگونه معلمان معترض را تحريك شدگان احزاب راست عنوان مي‏كردند كه مي‏خواهند دولت خاتمي را با بحران مواجه كنند، الان هم نياز به داشتن علم غيب ندارد كه از روز روشن‏تره كه چه چيزهايي گفته مي‏شود و معلمان معترض را تحريك شده گروه‏هاي شكست خورده و ضد انقلاب و شايد هم ضد هسته معرفي كنند كه در پي آنند كه دستاوردهاي دولت را با بحران مواجه كنند. حالا آن آموزش و پرورش راي سازي (به سبب گستردگي) كه معلمانش موقع انتخابات عزيز مي‏شوند چگونه آنجا كه سخن از حق برخورداري از زندگي انساني مي‏گويند چگونه تحريك شده و عامل دست مي‏شوند سياسيون دو جناح مي‏دانند و بس.
گزارش ايلنا از تجمع امروز هزاران معلم جلوي مجلس
گزارش تصويري كسوف از تجمع امروز معلمان
گفتگوي دويچه وله با شيرزاد عبداللهي درباره اين تجمع و تجمع‏هاي بعدي

سه‌شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۵

ماييم و كهنه دلقي كآتش در آن توان زد

ما دربدران خسرو شمشير زبانيم
ما از دو جهان غير تو اي حذف ندانيم
صد شور نهان با ما، تاب و تب جان با ما
در اين سر بي‏سامان، سانسور جهان با ما
راستي زنده‏ياد فريدون مشيري اگر مي‏دانست يك ماعر (شاعر جاعل) حرفه‏اي پيدا مي‏شود اين طور شعرش را به معر تبديل كند، عمرا اين شعر را نمي‏گفت!
دوستاني كه از سد فيلترينگ كميته آزادي (كميته تعيين مصاديق فيلترينگ و حومه) و وزارت ارتباطات و فناوري اطلاعات (وزارت محدوديت ارتباطات و جلوگيري از دسترسي به فناوري اطلاعات) و وزارت ضد سانسور (وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي) و مابقي نهادهاي متولي آزادي در اين مملكت گذشته بودند، ديدند كه بالاخره قضيه وبلاگ ما چهارميخه شده. آخه از چند ماه پيش دو ميخه‏اش كرده بودند و اينجا با هر فيلترشكني كه سايت‏هاي ديگر را باز مي‏كرد هم باز نمي‏شد، به قول دوستي فيلترينگش از فيلترينگ سايت راديو اسرائيل هم بيشتر بود! حالا به سلامتي چهار ميخه شد: انفجر، ينفجر، انفجار! از روي سرويس بلاگفا هم حذف شديم به قول شاعر: ان الله يحب المحذوفون!
شاعر كه بند تنبانش مدتي است در رفته مي‏فرمايد: كوچه تنگه بله / سانسور قشنگه بله...
اما بحث اين است كه چه كسي مي‏تواند يا صلاحيت دارد كه نقض قوانين را تشخيص دهد؟ سانسورچي‏ها يا دادگاه صالحه؟ آقايان (شايد هم آغايان دروغ چرا ما كه نديدمشان!) بر طبق كدام منطق ديگران را به نقض قوانين متهم مي‏كنند و مستحق فيلتر و حذف شدن مي‏دانند؟ اگر اثبات نقض قوانين به اين سادگي بود نفس تشكيل دستگاه عريض و طويل قضايي، دادسراها، دادگاه، وكيل مدافع، شعبات تجديد نظر و ديوانعالي كشور خود به خود زير سوال مي‏رفت، و به جاي اين همه قانون و دستگاه، اسلحه به دست كسي مي‏دادند كه هر كس تشخيص دادي ناقض قوانين است نابود كن. كدام عقل سليم مي‏پذيرد كه چند نفر با تشكيل چند جلسه قادر به خواندن مطالب ميليون‏ها سايت و وبلاگ با يا بدون نياز به شنيدن استدلالات نويسندگان هستند، پس همه تلاش‏هاي مشروطه‏خواهان براي برپايي عدليه كف روي آب بوده؟ آيا كميته سانسور اينترنت مي‏تواند راسا و بدون رعايت آيين دادرسي حكم مجازات صادر كند؟ كدام قانونگذار به او اين اجازه را داده و اگر اين اجازه صادر شده و با قانون اساسي و ساير قوانين در تناقض آيا خود به خود ملغي نيست؟ قطعا هيچ توجيه شرعي هم بر اين امر مترتب نيست چون شارع هيچ‏گاه سخن از سانسور يا مجازات فعالان اينترنتي را به ميان نياورده چون اينترنت محصول سال‏هاي اخير است.
سخن گفتن و ارتباط برقرار كردن با ديگران نيز حق طبيعي هر انساني است و اينترنت به عنوان يك ابزار ارتباطي شناخته شده‏است. حال جلوگيري و اخلال در اين ابزار ارتباطي و مانع ارتباط برقرار كردن بين افراد شدن مثل آن است كه مخابرات بخواهد يك سري شماره تلفن‏ها را در ليست سياه بگذارد كه ارتباط با آنان مقدور نگردد يا در خيابان بر هر شخص ماموري بگذارند و آن مامور مانع چهره به چهره شدن و سخن گفتن فرد با عده‏اي ديگر شود.
حال آيا پيروي از فيلترينگ (سانسور دولتي) مصداق عمله ظلمه شدن نيست؟ اگر قانون شده باشد و عدم رعايت آن موجب مجازات گردد چه؟ بايد تن به قانون ناعادلانه داد يا با نقض قانون ناعادلانه قانونگذار را ناچار به تن دادن به اصلاح آن طبق خواست عمومي كرد؟ البته لازم نيست بيان شود كه تشخيص خواست عمومي نسبت به اين قضيه براي كاربران اينترنت به دليل اينكه متاسفانه بر اثر تبليغات ناشايستي كه بوده از ابتدا به سوي اهداف نادرستي هدايت شده، مشكل است. اين تبليغات مغرضانه با هدايت كاربران به سوي سايت‏هاي مستهجن و چت روم‏هايي كه مهمترين استفاده از آن براي وقت تلف كردن مي‏شود عملا كاربران تازه وارد را از ابتدا سردرگم كرده و از استفاده مفيد آن از اين شبكه ارتباطي مي‏كاهد. متاسفانه تبليغات نادرستي كه از تريبون‏هاي رسمي نيز بارها بيان شده عملا سمي شده براي استفاده بهينه از اينترنت براي كسب دانش و ارتقاي فرهنگ عمومي. اما نمي‏توان دست روي دست گذاشت و بايد با كوشش جمعي استفاده كنندگان را به كاربري صحيح از اين پديده رهنمون كرد. بايد تلاش كرد تا همه ديدگاه‏ها و عقايد بتوانند در اين فضا حضور داشته باشند و تعامل حداقلي با هم داشته باشند. بايد با سوق دادن كاربران و صاحبان انديشه و استفاده‏كنندگان آن بحث شهروند خوب اينترنت را دنبال كرد. شهرونداني كه ديگران را تحمل كنند و به حذف آنان نكوشند. من خودم از اين كار دريغ نكرده‏ام. در اين شهر چه در بحث مشاوره باشد يا راه‏اندازي يا پشتيباني در اين راه كوشيده‏ام، حتي با كساني كه شايد ديدگاه‏هاي مشترك كمي داشته‏باشيم چون اين فضا قطعا نمي‏تواند در انحصار انديشه‏هاي خاصي باشد و سياست حذف را براي ديگران دنبال كرد. در اين مورد و كاركردهاي خوب وبلاگ و بهره‏هاي خوبي كه مي‏توان از فضاي مجازي گرفت در روزهاي آينده خواهم نوشت.
اما بايد سوال كرد وقتي فيلترينگ با شكست مواجه شد، آيا سياست حذف در پيش گرفته شده؟ يا بهتر بگويم سياست حذف از دنياي حقيقي وارد دنياي مجازي شده؟ آيا امكان تحقق آن وجود دارد؟ آيا فشارها به سرويس دهنده‏ها براي حذف وبلاگ‏ها شدت گرفته؟
يك سرويس‏دهنده وبلاگ با كاربران و اعضاي آن معنا پيدا مي‏كند، قطعا هيچ سرويس‏دهنده‏اي دوست ندارد با حذف اعضاي خود تعدادي از كاربران خود را فراري دهد و به تبع آن با كاهش اعضا، كاهش بازديدكنندگان و در نهايت با كاهش آگهي مواجه شود، در حالي كه مي‏دانيم فرهنگ تبليغات در ايران تا چه حد ضعيف است. و از آن سوي با حذف اعضاي خود عملا خود را بدنام كند، اما در شرايطي كه ما خوب مي‏دانيم آيا مي‏توان از حذف دلگير بود يا نه؟ ما با سانسور و خودسانسوري بيگانه نيستيم كه نتوانيم ديگران را درك كنيم. اينقدر نيز از خود راضي نيستم كه وجودم باعث به خطر افتادن وجود هزاران وبلاگ‏ و يك سرويس‏دهنده بزرگ باشد. اين قابل پيش بيني بود. يعني بعد از آن مسابقه بعضي از دوستان اصرار به جايگزين شدن وبلاگي ديگر داشتند. استدلالشان هم نزديك شدن زمان حذف بود. گرچه با خوش بيني از كنار آن مي‏گذشتم اما تاكيد دوستان باعث راه اندازي اين وبلاگ در بلاگر شد. به هر حال آن پيش بيني درست درآمد. گرچه پس از حذف امكان تهيه مطالب وبلاگ را در اختيارم گذاشتند كه آن را هم براي آن مي‏خواستم كه اگر پرونده‏اي تشكيل شد، نسخه‏اي اصلي از مطالبم داشته‏باشم و براي اين فرصت هم از تيم بلاگفا متشكرم. در حدود 2 سال و 3 ماهي كه در بلاگفا بودم از آن راضي‏ام و آن را سرويس‏دهنده خوبي مي‏دانم كه با ارائه يك سرويس خوش دست به كاربران، عملا باعث استفاده گسترده‏تر از وبلاگ شد و به نظرم با يك برنامه‏نويسي خوب از سر در گمي كاربران وبلاگ‏نويس جلوگيري كرد. امكاناتي هم كه ارائه‏داده از برخي سرويس‏هاي معتبر خارجي هم بيشتر است. گرچه دستي در برنامه‏نويسي تحت وب دارم و همواره مي‏توانستم يك وبلاگ شخصي با دامنه اختصاصي براي خودم درست كنم اما عقيده‏ام اين بود كه يك وبلاگ در كنار وبلاگ‏هاي ديگر معنا پيدا مي‏كند و با حضور در سرويس‏دهنده‏هاي ايراني ديگران را به استفاده از آن مشتاق كرد و با اين كار هم دايره وبلاگ‏نويسي را گسترش داد و هم بر اعتبار سرويس‏دهنده‏هاي وطني و ارتقاي آن افزود. اما امان از شمشير بران سانسور. از بلاگفا هم دلگيري ندارم و اگر تاكيدشان هم نبود ولي مي‏دانم كه در اين زمينه چاره ديگري ندارند، به خاطر نجات ديگران پذيرش چنين حذف‏هايي عاقلانه‏ترين راه‏است. ولي اگر روزي سانسور و فشار برداشته‏شد باز برمي‏گردم به دامن سرويس‏دهنده‏هاي وطني؛ شايد بلاگفا دوباره!
اين هم يك خانه تازه، يك وبلاگ توي rsfblog (يك چيزي تو مايه‏هاي چشم در برابر چشم يا وبلاگ در برابر وبلاگ يا ايجاد در برابر حذف):
http://hamedmottaghi.rsfblog.org/
همزمان در آنجا هم مي‏نويسم. تا يحتمل به كل برم آنجا.
اينم بگم كه تيتري كه زدم درست دربياد و آن هم اين كه ما به حذف شدن عادت داريم و البته از دادن تاوان نيز ابايي نداريم. هر آنچه هم داريم رو است. ضايع تر از اين ميشه؟ تيتر بزني بعد كه به آخر متن برسي ببيني همه چيز گفته‏اي جز آنكه چيزي كه تيتر را توضيح دهد!

پنجشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۵

ديوانگان مي‏تازند

زماني شايد اميدي به دنيا مي‏رفت وقتي كه ابزارهاي اطلاع رساني كمتر بود، اما هر چه مي‏گذرد انگار بايد نااميدتر از قبل بود. زمان هر چه بيشتر مي‏گذرد بيشتر آدمي دلخوشي‏اش را از دست مي‏دهد كه ديگراني باشند كه پندار و گفتار و كردار آنان عقلاني باشد اما انگار دنيا اسير دست ديوانگان است؛ نمونه اخيرش رئيس جمهور گامبيا. اين خبر بازتاب را بخوانيد: " رئيس‌جمهور گامبيا هم مدعي درمان ايدز شد" آدم هاج و واج مي‏مونه كه يك مشت گنديده مغز چه راحت همه چيز را به گند مي‏كشند و علاوه بر به خطر انداختن جان انسان‏ها با اعمال و رفتار خود همه دستاوردهاي علمي را به سخره مي‏گيرند. اين جور آدم‏هايي كه فكر مي‏كنند در آسمان باز شده و حضرتشان با آداب خاصي به روي زمين تشريف فرما شده‏اند چنان خود را محور عالم و داراي علوم خاصه تصور مي‏كنند كه به معجزات خود نيز ايمان آورده‏اند و حتي علم پزشكي را نيز زير سوال مي‏برند. اين جوري كه پيش مي‏رود شايد تا چند سال آينده بحث اينان از معجزه و نظركردگي و قديس شدن بگذرد و بصورت خدايان متعددي هر يك در كشور خود سربرآورند؛ مثلا خداي گامبيا و حومه!
آيا اعمال اين ديوانگان جنايت عليه بشريت نيست؟

سه‌شنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۵

توقيف به توان 2

يك موقع فكر مي‏كردم علت توقيف نشريات چه مي‏تواند باشد، به همه چيز فكر مي‏كردم جز اينكه بيكاري و نداشتن سرگرمي هم مي‏تواند علت توقيف نشريات باشد البته در اين عمل همواره بايد نوآوري صورت بگيرد كه دارد مي‏گيرد. بعد از اينكه يك دانش آموز توي خانه‏اش انرژي اتمي توليد كرد و شد دانشمند هسته‏اي الان به ذهن‏ام رسيد كه مي‏شود يك رشته دانشمنديه هم ايجاد كرد: دانشمند تو قيف كردن!
اگر فكر مي‏كنيد مسخره مي‏‏كنم سخت در اشتباهيد. حالا جريان چيه؟ امروز مديرمسئول گويه كه دو ماه پيش توقيف شده بود آمده بود همديگر را ديديم. اول يك خبري داد فيوزم نسبتا پريد بعد كه ابلاغيه هيئت نظارت بر توقيف مطبوعات را نشان داد فيوزم كاملا پريد. نشريه‏اي كه دو ماه پيش توقيف شده بود و پرونده برايش تشكيل شده بود طبق ابلاغيه جديد توقيف شده و پرونده برايش تشكيل شده! خبر را تنظيم كرديم. فردا اگر كار نشد همينجا كارش مي‏كنم. ولي خبر توپيه.
الان فكر مي‏كنم از آنجا كه نشريه چنداني باقي نمانده و سر آقايان خلوت شده پيشنهاد مي‏كنم نشريات توقيف شده هر دو سه ماه يك بار دوباره توقيف شود، به هر حال از بيكاري بهتره؛ نيست؟ تنوع هم چيز خوبيه نه؟
***
اميدوارم براي احمد باطبي هم مشكلي پيش نيامده باشد و سلامت خود را بازيابد.

شنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۵

كدام آدم‏ها؟

پنجشنبه مطلبي خواندم در ويژه‏نامه اعتماد و سخت تحت تاثير قرار گرفتم. اسمش يادداشت باشد، داستان باشد يا دل‏نوشته مهم نيست، مهم آن واقعيتي بود كه به تصوير كشيده شده بود طوري كه يك بچه كلاس دومي هم بخواند آن را درك كند. حكايت غريبي هم نبود شايد هر روز ده‏ها بار از اين دست حكايت‏هايي را كه شنيده‏ايم براي هم تعريف كنيم. اما حيف كه هنوز سايت‏هاي اينترنتي و وبلاگ‏ها مثل يك كالاي تجملي يا دكوري يا حداكثر يك نوع استفاده رفع تكليفي از آنها مي‏شود. اين را تا الان نه روي سايت روزنامه اعتماد يافتم نه وبلاگ مهاجراني!
حكايت تصويري زنده از ارزش و اهميت جان انسان بود در دو جامعه با فرهنگ‏هاي مختلف. همه داستان آنجا جلوي چشمت بارها رژه مي‏رود و سوال مي‏كند كه مسافران يك اتوبوس در لندن را با عابران پياده و سواره خياباني در اصفهان مقايسه مي‏كند. آنجا كه پس بدحالي شدن پيرمردي آمبولانس دو دقيقه بعد مي‏رسد و اينجا كه پيكر احمد ميرعلايي از هشت صبح تا هشت و نيم شب كنار خيابان افتاده بود بدون آنكه براي كسي اهميتي داشته باشد. اينجا اما سوال، سوال مهمي است. نويسنده از كنار بزرگان با نااميدي رد شده و كودكان و نوجوانان را مثال زده اما اينجا وضعيت طوري شده كه بايد از بچه‏ها نيز نااميد شد؟
چنين گزارش‏ها يا بهتر بگويم عكس گرفتن‏ها و فيلم‏برداري‏هايي را دوست دارم. حيف كه نبود لينكش را بگذارم. آن هم چنين صحنه‏هاي بديعي را. يكي از بدي‏هاي ما اين است كه فكر مي‏كنيم هر چه خود مي‏دانيم و مي‏بينيم ديگران نيز مي‏دانند يا ديده‏اند، واقعيت را اما در كتاب‏ها جستجو مي‏كنيم و از آنها راه حل مي‏خواهيم. برآنچه جلوي ديده مي‏گذرد چشم مي‏پوشيم و در بين كتاب‏هاي خطي و رنگ و رو رفته دنبال يك سند يا يك حكايت مي‏گرديم كه قلم فرسايي كنيم يا يك جمله زيبا از فلان فيلسوف. نه آن دنبال گشتن امري مذموم است و نه چيزي از ارزش آن جملات قصار كم خواهد شد. چيز ديگري منظورم است: اگر بخواهيم خوبي و بدي كسي را به درستي به او بنمايانيم از آينه استفاده مي‏كنيم، تصويري شفاف از خوبي و بدي در كنار هم؛ بي‏هيچ موعظه‏اي، بي‏هيچ نصيحتي و بي‏هيچ توضيح اضافه‏اي. آينه خود سخن مي‏گويد! ما نيز اگر بخواهيم خوبي و بدي‏مان را به درستي ببينيم طوري كه لالايي در كنار گوشمان نباشد بايد به تصاوير حقيقي كه دور و برمان مي‏گذرد نگاه كنيم، مقايسه كنيم و در آخر دردمان بگيرد كه چرا؟ آينه اما چه مي‏تواند باشد؟ گزارش، فيلم، خبر؟ وبلاگ‏ها اين وسط چه نقشي دارند؟ رسانه‏ها، نويسنده‏ها؟ همه اينها خود نوعي آينه‏اند؛ همه‏شان اين قابليت را دارند كه نقش آينه را بازي كنند. اين آينه‏ها اما چنان رسمي شده كه گويي سال‏هاست كسي زنگار از آن پاك نكرده. همه دوست دارند در نقش تحليل‏گر، نظريه‏پرداز، منتقد شناخته‏شوند آن هم از نوع عصا قورت داده. روايتي چند خطي از رويدادي ممكن است برايشان بي‏كلاسي باشد. از آن طرف عادي شدن اين وقايع و رفتارها و خو گرفتن با فرهنگ يك جامعه رفتارها و وقايعي را كه ممكن است براي ما سوال برانگيز باشد، بي‏اهميت مي‏دانند و بالعكس. اينها مواردي است كه نياز به تكرار دارند؛ بايد مدام به رخ كشيده شود تا بدانيم جور ديگر هم مي‏شود زيست. نه اين كه چنان نسبت به وضعيت زيستي جوامع ديگر بيگانه باشيم كه همه رويدادهاي كشورهاي ديگر را مثل يك فيلم ساختگي بدانيم. بيشتر اين موارد تعجب هم راجع به انسان‏‏وار زيستن است!
وبلاگ‏ها در اين زمينه مي‏تواند موثر باشد، اما حيف كه كسي حوصله اين كار ندارد.

جمعه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۵

راهپيمايي يك نفره!

امروز ظهر دعوت بودم دير رسيدم، براي اينكه عذر و بهانه داشته باشم گفتم راهپيمايي 22 بهمن بودم. همه باور كردند كه امروز راهپيمايي بوده خيابان بسته بوده و دير رسيدم ولي شركتش را بعيد مي‏دانم كسي باور كرده باشد. شب دوستان را كه ديدم و به آنها گفتم فهميدم راهپيمايي يكشنبه است، آن وقت فهميدم چه سوتي با حالي دادم! تازه اينكه چيزي نيست فقط ما شركت كنندگان ثابت و متغير سوتي نمي‏دهيم شركت گيرندگان و دعوت كنندگان هم سوتي مي‏دهند پوستر رنگي چاپ كرده‏اند و به در و ديوار زده‏اند براي دعوت به راهپيمايي تاريخ زده بود دوشنبه 22 بهمن. بعد ديدند سوتي دادند روي دوشنبه را با ماژيك خط كشيده بودند. گفتم يحتمل دعوت كنندگان هم مثل ما چندان اهل راهپيمايي نيستند كه روزش را هم نمي‏دانند.
راستي يك نكته جالب يادم آمد. دو سه سال پيش يك بار توي عمرم رفتم راهپيمايي 13 آبان را پوشش دهم و هم حرف‏هاي ذوالقدر كه سخنرانش بود. توي حرم بود. وسط مراسم ديدم كف كفشم كنده شد! فقط آن قسمت ته پا يك تيكه مانده بود، لنگ لنگان نصفه كاره با بدبختي يك پا كوتاه يك پا بلند با ته پا رفتم خودم را به يك ماشين رساندم. آي مايه شدم آن روز. گفتم اين هم پاداش شركت، تا تو باشي محض نمونه هم كه شده نري اينجور جاها.

چهارشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۵

وقتي كه قهري با من...

وقتي كه قهري با من نديدنت آسون نيست / قصه غم كه ميشي شنيدنت آسون نيست / به گمونم دل تو جاي ديگه است / دل تو پيش يه رسواي ديگه است / دست نذاشتي ديگه تو دستاي من / دستهاتم عاشق دست‏هاي ديگه است...
وقتي فيلترشكن پنچر ميشه و قهر ميكنه منم ميزنه به سرم رسما، فيلترشكن هم ديگه مال ما ناز ميكنه. يك روز كه فيلترشكن پنچر ميشه يك هفته من را پنچر ميكنه. يك هفته اوضاعم سگي ميشه.
آخه مگه توي اين دنيا دلخوشي ديگه‏اي برامون گذاشته‏اند غير اينكه بري چهارتا سايت و وبلاگ را آن هم با فيلترشكن (حفظه الله) باز كني. با اين اينترنت كه رسما انترنت شده با اين وبسايت و وبلاگ كشي كه راه افتاده، معلوم نيست اين سانسورچي‏ها كي مي‏خواهند دست از سر ما بردارند؟
راستي به برندگان جايزه هلمن – همت سازمان ديده بان حقوق بشر تبريك ميگم. اميدوارم هميشه برنده باشند.

سه‌شنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۵

مقصران کیانند؟

دیشب عکس جدید آرش را که دیدم بدجوری جا خوردم. چرا جا خوردم؟ یعنی نباید جا می خوردم؟ یاد بازداشتش، محاکمه اش و 14 سال حکم زندانش افتادم. یاد اتهامات از فرط تکرار عادی شده ای افتادم که به او زده بودند. یاد نامه ای خصوصی که از او منتشر شد که گفته بود تحت فشار است و ماندنش در کشور برایش مشکل ساز. اصلا هم نیاز نبود که یاد روزهایی که مشغول فعالیت مطبوعاتی اش بود بیفتم و اینکه هرگونه که باشی نمی توانی نگران نباشی؛ نگرانی از اینکه مطلبی آماده نشود، نگرانی از اینکه به کسی برنخورد، اینکه وقتی سرکار می روی از ساختمان هیچ نمانده باشد جز آوار؛ اگر به خودت هم فکر نکنی حتما هر روز دلواپس دوستان و همکارانت باشی که دچار مشکل نشود و با او برخورد نگردد و کارش نیفتد آنجا که آب خنک به خوردش دهند! حالا در حین کار گیر آدم زبان نفهم هم بیفتی که مثلا حتی صدای ضبط شده خودش هم برایش سندیت ندارد! آن وقت تعبیر حرکت روی تیغ معنا می یابد در هر صورت محکوم به افتادنی! یا با بدن و اعصاب پاره پاره یا بدون آن. اینکه بخواهم بیماریش را به اعمال و رفتار دیگران نسبت دهم بدون سند سخن گفتن، به دور از منطق است لیکن مگر غیر از این است که امروزه برای بیشتر امراض که به پزشکان مراجعه می کنی فشارهای عصبی را عامل یا موثر در بیماری و شدت گرفتن آن می گویند؟ پس حرف چرت و پرتی نیست. حالا همه فشارها و استرس های زمان کار و پس از آن استرس های زمان بازداشت و پس از اعلام حکم و حتی زمان زندان آرش را در نظر بگیرید، تا چه حدش طبیعی و چه میزانش فراتر از محصول کار او بوده؟ معمولا وقتی رفتارها از منطقی پیروی نکند آن می شود که به خاطر دستمالی قیصریه را به آتش می کشند و مگر در این سال ها ندیدیم نشریاتی که در شماره پنج و شش یا حتی پیش از انتشار قربانی عدم تحمل طرف مقابل شدند، آیا آن واکنش در برابر این محصول فرهنگی طبیعی بود؟ آیا برخوردی که با وبلاگ نویسان شد در حد انتظار بود یا بسیار فراتر از آن؟ آیا همان حکم 14 سال آرش برای ما که بیرون بودیم و شنونده باور کردنی بود؟ و از این نمونه ها زیادتر از آن است که حوصله شمارش باشد. حالا من اگر جای انجمن صنفی بودم که نامه نوشت به شاهرودی برای آزادیش که البته خودبخود او تحمل زندان را ندارد، یک نفر را پیدا می کردم که نامه ای به او بنویسم و سوال کنم که چقدر این فشارها و استرس ها که همانطور که گفتم معمولا از حد انتظار افزون است، بر آرش - و البته دیگرانی چو او – در شکل گیری، تسریع و تشدید بیماریش نقش داشته و در این زمینه چه کسانی مقصرند؟
عکس جدید آرش را که دیدم یاد مورد دیگری هم افتادم، انتقاد تندی که به یکی از دوستان شاغل در یکی از رسانه ها کردم مدت ها پیش از بازداشت آرش و انتقاد می کردم به روش عده ای که رها از هر قید و بند در خارج نشسته اند و به فکر افراد فعال در داخل کشور نیستند و محدودیت های آنها را درک نمی کنند و چون درک نمی کنند حاضر نیستند تدبیر به خرج داده زحمت سانسور آن بخش از نظرات افراد داخل ایران که مشکل ساز شدنش مثل روز روشن است را متقبل شوند، عملا دیگرانی را به دردسر خواهند انداخت که این با یک دوراندیشی می تواند خیلی کم شود، البته آن دوست از این سخنان آزرده شده بود!

یکشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۵

پیشرفت

محض دل خوشی هیچ چیزمان استاندارد نیست. دو سه روزه باتری ساعتم تمام شده، امروز بالاخره از حرکت ایستاد اما روز اول و دوم به جای اینکه با باتری ضعیف عقب بماند یا کار نکند، رسما عقب می رفت؛ مثلا در عرض کمتر از نیم ساعت از ساعت ده برگشت به نه! برای دوستان که تعریف می کردم، نظرشان این بود که تازه شده مثل وضعیت مملکتمان؛ هر چه زمان به جلو می رود به عقب بر می گردیم!