بحمدالله با نطق وزير رفاه مشخص شد كه در سال جاري هيچ فردي در كشور زير خط مطلق فقر نبود. هزار مرتبه شكر. خط فقر را كه پاك كني يك خرده آن طرفتر بكشي فقر هم كم كم ريشهكن ميشه به همين راحتي، خرجش يك پاك كنه!
فقر شاخ و دم دارد مگر؟ نميدانم. ولي آن كارگران ثروتمندي كه يك سال و بيشتر حقوق نگرفتهاند، آن معلمان ثروتمندي كه با حقوق كارمندي دولت كارشان به جايي رسيده كه آموزش و پرورش 10 كيلو ميوه را به آنها قسطي ميدهد، آن ثروتمنداني كه در آسايش كامل حتي توان خريد ميوه را ندارند(مثل لينك زير)، اينها همه از سوي شيطان كوچك، متوسط و بزرگ تحريك ميشوند تا چهره كشور را بد جلوه دهند پس اعدام بايد گردد وگرنه كوروش بخواب كه شهر در امن و امان است، همه از زور خوشي و رفاه جفتك چاركش(به ضم كاف) ميزنند و با هسته دگدگه (به فتح هر دو دال) بازي ميكنند سر نيم سير اورانيم بوداده.
راستي، راسته كه امسال قراره سال هسته بشه؟
بيت اول شعرش هم اومد: اي هسته بو داده بيا بريم به خانه
اين دو گزارش را هم ببينيد:
زير خط فقر!
تصویری از فقر ؛ زهرای 10 ساله 3 ماه است که میوه نخورده
دوشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۵
كشوري كه هسته داره فقير نداره
پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۵
به كجا چنين شتابان؟
خبر تجمعات پياپي و اعتراضات مداوم فرهنگيان به پايين بودن حقوق خود و برخورداري از يك زندگي انساني و يا حتي خبر راديو فردا كه به خشونت كشيده شدن تجمع امروزشان را داده بود اگر نشنيدهايد مهم نيست؛ اين خبر را بخوانيد: "ميوه قسطي براي معلمان"
اگر خبر از دستگيري بيش از 30 فعال زن در مقابل دادگاه انقلاب در دو سه روز پيش نداريد مهم نيست و اگر امروز هم خبرها را مبني بر ضرب و شتم تجمع كنندگان به مناسبت 8 مارس نشنيدهايد هيچ هراسي به خود ندهيد چون قرار است از سال ديگر دولتيان براي بررسي وضعيت زنان جهان و براي كمك به دستيابي به مطالباتشان همه تلاش خود را بكند كه از تبعيض نجات پيدا كنند.
اگر ميبينيد كه ديگه صداي اعتراضي چنداني نسبت به كمبود فضاي آموزشي نميشنويد و در عوض بوهاي رقيق هستهاي در كوچه شما به مشام ميرسد احساس شادي نكنيد؛ 400 هزار دانش آموز ترك تحصيلكرده رفتهاند از بازار هر كدام يك سير هسته قيصي و زردآلو خريدهاند و دارند در خانهشان تنده بوداده درست ميكنند. باشد كه آنها هم دانشمند هستهاي با سن زير 14 سال شوند. آمين يا رب العالمين.
از مشكلات معيشتي معلمان كه بگذريم به نظر ميرسد حركتي چون فروش ميوه قسطي به معلمان نه تنها لطف به اين قشر نيست كه مصداق بارز تحقير، توهين و زير سوال بردن كرامت انساني آنان است. جامعهاي را به تصوير ميكشد كه آموزگاران و فرهنگسازان آن موجوداتي مفلوكاند كه مصداق هر ترحمي هستند، تصور كنيد از اين پس دانشآموزان كم سني كه براي معلمشان دلسوزي ميكنند كه به چنان وضعي افتادهاند كه قدرت خريد ميوه هم ندارند و روز معلمي را در نظر بگيريد كه دانش آموزي براي او يك كيلو سيب يا پرتقال هديه بياورد؛ عكس العمل در برابر چنين خرد شدني چه ميتواند باشد؟
برخوردهاي صورت گرفته با فعالان زن از جهت ديگري قابل انتقاد است. زنان در جامعه ما انسانهاي بيپناهي هستند. همه اميد آنها براي برخورداري از حداقل حقوقشان به پشتوانه قدرت نهادهاي مجري قانون است، اگر آنها نيز با زنان چنين برخورد كنند از اين پس به كجا ميتوانند اميد داشتهباشند كه براي مظالمي كه بر آنها رفته شكايت كنند؟ از طرف ديگر وقتي ديگراني در جامعه زنان را اينچنين بدون پناه ميبينند آيا آن را مجوزي براي ظلم بيشتر به زنان و دختران تصور نميكنند؟
و به نظر شما اگر سالي 400 هزار دانش آموز آن هم در مقطع ابتدايي و راهنمايي ترك تحصيل كنند به حال چنين مملكتي چه بايد كرد؟ مسلما همه اين افراد كند ذهن نبودهاند و اصولا بيشتر ترك تحصيلها هم بايد در مقطع دبيرستان با توجه به سختي دروس و يا جذب شدن در بازار كار صورت بگيرد اما واقعا چنين محروميت گستردهاي از تحصيل چه ميتواند باشد؟ فقر قطعا يكي از علل عمده آن ميتواند باشد اما چه علل ديگري ميتواند داشتهباشد؟ اين خبر به حد كافي دردناك هست كه رسانهها به راحتي از كنار آن نگذرند.
شنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۵
معلمان؛ تحريك شدگان بدون حق
دبيري هم داشتيم كه اسم آموزش و پرورش را گذاشته بود گداجا بر وزن نزاجا. از اين اسمگذارياش خيلي لذت بردم.
معلمي شغل سختي است، آن هم سر و كله زدن با بچههايي كه ظاهرا سال به سال لوستر و بيادبتر ميشوند و خانوادههايي كه هر روز بر توقعشان افزوده ميشود و معلمي كه سال به سال زير فشار كار و فشار زندگي عصبيتر و پيرتر ميشود نسبت به ساير كارمندان مظلومتر است. معلماني كه مجبور بودهاند دو شغله باشند و سه شغله. همانهايي كه گاه به خاطر يك عمل جراحي مجبور شدهاند زندگي خود را بفروشند. معلمان يك تكيه كلامي دارند كه ميگويند وقتي گراني ميشود كاسب روي جنسش ميكشد، يا بعضي كارمندان ميتوانند با زيرميزي گرفتن تلافي تورم يا حقوق تضييع شده خود را سر ديگران بياورند اما معلمان كه نه راه دزدي دارند، نه گران فروشي، نه رشوهگرفتن، صدايشان هم كه معمولا در نميآيد وقتي هم كه اعتراض ميكنند ميداني كه چگونه با آنان برخورد ميشود. معلمان تنها امكاني كه دارند دريغ كردن آموزش به فرزندان اين سرزميناند كه اكثر آنان اين اجازه را هم به خود نميدهند. اما همواره هم متهم ميشوند...
الان كه داشتم خبر بي بي سي راجع به تجمع امروز هزاران معلم جلوي مجلس را ميخواندم به پاراگراف آخر كه رسيدم كه اشاره كرده مقامات ايران تجمعهاي صنفي معلمان را سياسي ميخوانند و اظهار نظرهاي فعلي و قبلي در اين دولت و دولت پيش و احزاب و فعالان سياسي نزديك به دو دولت هر كدام زمان خود. آن موقع معلمان و كانون صنفيشان متهم به تلاش براي سياه نمايي فعاليتهاي دولت و اين جور مسائل ميشد و الان هم تقريبا همينجور. اينجا كه تقريبا ميشه گفت دقيقا يادمه كه چگونه معلمان معترض را تحريك شدگان احزاب راست عنوان ميكردند كه ميخواهند دولت خاتمي را با بحران مواجه كنند، الان هم نياز به داشتن علم غيب ندارد كه از روز روشنتره كه چه چيزهايي گفته ميشود و معلمان معترض را تحريك شده گروههاي شكست خورده و ضد انقلاب و شايد هم ضد هسته معرفي كنند كه در پي آنند كه دستاوردهاي دولت را با بحران مواجه كنند. حالا آن آموزش و پرورش راي سازي (به سبب گستردگي) كه معلمانش موقع انتخابات عزيز ميشوند چگونه آنجا كه سخن از حق برخورداري از زندگي انساني ميگويند چگونه تحريك شده و عامل دست ميشوند سياسيون دو جناح ميدانند و بس.
گزارش ايلنا از تجمع امروز هزاران معلم جلوي مجلس
گزارش تصويري كسوف از تجمع امروز معلمان
گفتگوي دويچه وله با شيرزاد عبداللهي درباره اين تجمع و تجمعهاي بعدي
سهشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۵
ماييم و كهنه دلقي كآتش در آن توان زد
ما دربدران خسرو شمشير زبانيم
ما از دو جهان غير تو اي حذف ندانيم
صد شور نهان با ما، تاب و تب جان با ما
در اين سر بيسامان، سانسور جهان با ما
راستي زندهياد فريدون مشيري اگر ميدانست يك ماعر (شاعر جاعل) حرفهاي پيدا ميشود اين طور شعرش را به معر تبديل كند، عمرا اين شعر را نميگفت!
دوستاني كه از سد فيلترينگ كميته آزادي (كميته تعيين مصاديق فيلترينگ و حومه) و وزارت ارتباطات و فناوري اطلاعات (وزارت محدوديت ارتباطات و جلوگيري از دسترسي به فناوري اطلاعات) و وزارت ضد سانسور (وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي) و مابقي نهادهاي متولي آزادي در اين مملكت گذشته بودند، ديدند كه بالاخره قضيه وبلاگ ما چهارميخه شده. آخه از چند ماه پيش دو ميخهاش كرده بودند و اينجا با هر فيلترشكني كه سايتهاي ديگر را باز ميكرد هم باز نميشد، به قول دوستي فيلترينگش از فيلترينگ سايت راديو اسرائيل هم بيشتر بود! حالا به سلامتي چهار ميخه شد: انفجر، ينفجر، انفجار! از روي سرويس بلاگفا هم حذف شديم به قول شاعر: ان الله يحب المحذوفون!
شاعر كه بند تنبانش مدتي است در رفته ميفرمايد: كوچه تنگه بله / سانسور قشنگه بله...
اما بحث اين است كه چه كسي ميتواند يا صلاحيت دارد كه نقض قوانين را تشخيص دهد؟ سانسورچيها يا دادگاه صالحه؟ آقايان (شايد هم آغايان دروغ چرا ما كه نديدمشان!) بر طبق كدام منطق ديگران را به نقض قوانين متهم ميكنند و مستحق فيلتر و حذف شدن ميدانند؟ اگر اثبات نقض قوانين به اين سادگي بود نفس تشكيل دستگاه عريض و طويل قضايي، دادسراها، دادگاه، وكيل مدافع، شعبات تجديد نظر و ديوانعالي كشور خود به خود زير سوال ميرفت، و به جاي اين همه قانون و دستگاه، اسلحه به دست كسي ميدادند كه هر كس تشخيص دادي ناقض قوانين است نابود كن. كدام عقل سليم ميپذيرد كه چند نفر با تشكيل چند جلسه قادر به خواندن مطالب ميليونها سايت و وبلاگ با يا بدون نياز به شنيدن استدلالات نويسندگان هستند، پس همه تلاشهاي مشروطهخواهان براي برپايي عدليه كف روي آب بوده؟ آيا كميته سانسور اينترنت ميتواند راسا و بدون رعايت آيين دادرسي حكم مجازات صادر كند؟ كدام قانونگذار به او اين اجازه را داده و اگر اين اجازه صادر شده و با قانون اساسي و ساير قوانين در تناقض آيا خود به خود ملغي نيست؟ قطعا هيچ توجيه شرعي هم بر اين امر مترتب نيست چون شارع هيچگاه سخن از سانسور يا مجازات فعالان اينترنتي را به ميان نياورده چون اينترنت محصول سالهاي اخير است.
سخن گفتن و ارتباط برقرار كردن با ديگران نيز حق طبيعي هر انساني است و اينترنت به عنوان يك ابزار ارتباطي شناخته شدهاست. حال جلوگيري و اخلال در اين ابزار ارتباطي و مانع ارتباط برقرار كردن بين افراد شدن مثل آن است كه مخابرات بخواهد يك سري شماره تلفنها را در ليست سياه بگذارد كه ارتباط با آنان مقدور نگردد يا در خيابان بر هر شخص ماموري بگذارند و آن مامور مانع چهره به چهره شدن و سخن گفتن فرد با عدهاي ديگر شود.
حال آيا پيروي از فيلترينگ (سانسور دولتي) مصداق عمله ظلمه شدن نيست؟ اگر قانون شده باشد و عدم رعايت آن موجب مجازات گردد چه؟ بايد تن به قانون ناعادلانه داد يا با نقض قانون ناعادلانه قانونگذار را ناچار به تن دادن به اصلاح آن طبق خواست عمومي كرد؟ البته لازم نيست بيان شود كه تشخيص خواست عمومي نسبت به اين قضيه براي كاربران اينترنت به دليل اينكه متاسفانه بر اثر تبليغات ناشايستي كه بوده از ابتدا به سوي اهداف نادرستي هدايت شده، مشكل است. اين تبليغات مغرضانه با هدايت كاربران به سوي سايتهاي مستهجن و چت رومهايي كه مهمترين استفاده از آن براي وقت تلف كردن ميشود عملا كاربران تازه وارد را از ابتدا سردرگم كرده و از استفاده مفيد آن از اين شبكه ارتباطي ميكاهد. متاسفانه تبليغات نادرستي كه از تريبونهاي رسمي نيز بارها بيان شده عملا سمي شده براي استفاده بهينه از اينترنت براي كسب دانش و ارتقاي فرهنگ عمومي. اما نميتوان دست روي دست گذاشت و بايد با كوشش جمعي استفاده كنندگان را به كاربري صحيح از اين پديده رهنمون كرد. بايد تلاش كرد تا همه ديدگاهها و عقايد بتوانند در اين فضا حضور داشته باشند و تعامل حداقلي با هم داشته باشند. بايد با سوق دادن كاربران و صاحبان انديشه و استفادهكنندگان آن بحث شهروند خوب اينترنت را دنبال كرد. شهرونداني كه ديگران را تحمل كنند و به حذف آنان نكوشند. من خودم از اين كار دريغ نكردهام. در اين شهر چه در بحث مشاوره باشد يا راهاندازي يا پشتيباني در اين راه كوشيدهام، حتي با كساني كه شايد ديدگاههاي مشترك كمي داشتهباشيم چون اين فضا قطعا نميتواند در انحصار انديشههاي خاصي باشد و سياست حذف را براي ديگران دنبال كرد. در اين مورد و كاركردهاي خوب وبلاگ و بهرههاي خوبي كه ميتوان از فضاي مجازي گرفت در روزهاي آينده خواهم نوشت.
اما بايد سوال كرد وقتي فيلترينگ با شكست مواجه شد، آيا سياست حذف در پيش گرفته شده؟ يا بهتر بگويم سياست حذف از دنياي حقيقي وارد دنياي مجازي شده؟ آيا امكان تحقق آن وجود دارد؟ آيا فشارها به سرويس دهندهها براي حذف وبلاگها شدت گرفته؟
يك سرويسدهنده وبلاگ با كاربران و اعضاي آن معنا پيدا ميكند، قطعا هيچ سرويسدهندهاي دوست ندارد با حذف اعضاي خود تعدادي از كاربران خود را فراري دهد و به تبع آن با كاهش اعضا، كاهش بازديدكنندگان و در نهايت با كاهش آگهي مواجه شود، در حالي كه ميدانيم فرهنگ تبليغات در ايران تا چه حد ضعيف است. و از آن سوي با حذف اعضاي خود عملا خود را بدنام كند، اما در شرايطي كه ما خوب ميدانيم آيا ميتوان از حذف دلگير بود يا نه؟ ما با سانسور و خودسانسوري بيگانه نيستيم كه نتوانيم ديگران را درك كنيم. اينقدر نيز از خود راضي نيستم كه وجودم باعث به خطر افتادن وجود هزاران وبلاگ و يك سرويسدهنده بزرگ باشد. اين قابل پيش بيني بود. يعني بعد از آن مسابقه بعضي از دوستان اصرار به جايگزين شدن وبلاگي ديگر داشتند. استدلالشان هم نزديك شدن زمان حذف بود. گرچه با خوش بيني از كنار آن ميگذشتم اما تاكيد دوستان باعث راه اندازي اين وبلاگ در بلاگر شد. به هر حال آن پيش بيني درست درآمد. گرچه پس از حذف امكان تهيه مطالب وبلاگ را در اختيارم گذاشتند كه آن را هم براي آن ميخواستم كه اگر پروندهاي تشكيل شد، نسخهاي اصلي از مطالبم داشتهباشم و براي اين فرصت هم از تيم بلاگفا متشكرم. در حدود 2 سال و 3 ماهي كه در بلاگفا بودم از آن راضيام و آن را سرويسدهنده خوبي ميدانم كه با ارائه يك سرويس خوش دست به كاربران، عملا باعث استفاده گستردهتر از وبلاگ شد و به نظرم با يك برنامهنويسي خوب از سر در گمي كاربران وبلاگنويس جلوگيري كرد. امكاناتي هم كه ارائهداده از برخي سرويسهاي معتبر خارجي هم بيشتر است. گرچه دستي در برنامهنويسي تحت وب دارم و همواره ميتوانستم يك وبلاگ شخصي با دامنه اختصاصي براي خودم درست كنم اما عقيدهام اين بود كه يك وبلاگ در كنار وبلاگهاي ديگر معنا پيدا ميكند و با حضور در سرويسدهندههاي ايراني ديگران را به استفاده از آن مشتاق كرد و با اين كار هم دايره وبلاگنويسي را گسترش داد و هم بر اعتبار سرويسدهندههاي وطني و ارتقاي آن افزود. اما امان از شمشير بران سانسور. از بلاگفا هم دلگيري ندارم و اگر تاكيدشان هم نبود ولي ميدانم كه در اين زمينه چاره ديگري ندارند، به خاطر نجات ديگران پذيرش چنين حذفهايي عاقلانهترين راهاست. ولي اگر روزي سانسور و فشار برداشتهشد باز برميگردم به دامن سرويسدهندههاي وطني؛ شايد بلاگفا دوباره!
اين هم يك خانه تازه، يك وبلاگ توي rsfblog (يك چيزي تو مايههاي چشم در برابر چشم يا وبلاگ در برابر وبلاگ يا ايجاد در برابر حذف):
http://hamedmottaghi.rsfblog.org/
همزمان در آنجا هم مينويسم. تا يحتمل به كل برم آنجا.
اينم بگم كه تيتري كه زدم درست دربياد و آن هم اين كه ما به حذف شدن عادت داريم و البته از دادن تاوان نيز ابايي نداريم. هر آنچه هم داريم رو است. ضايع تر از اين ميشه؟ تيتر بزني بعد كه به آخر متن برسي ببيني همه چيز گفتهاي جز آنكه چيزي كه تيتر را توضيح دهد!
پنجشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۵
ديوانگان ميتازند
آيا اعمال اين ديوانگان جنايت عليه بشريت نيست؟
سهشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۵
توقيف به توان 2
اگر فكر ميكنيد مسخره ميكنم سخت در اشتباهيد. حالا جريان چيه؟ امروز مديرمسئول گويه كه دو ماه پيش توقيف شده بود آمده بود همديگر را ديديم. اول يك خبري داد فيوزم نسبتا پريد بعد كه ابلاغيه هيئت نظارت بر توقيف مطبوعات را نشان داد فيوزم كاملا پريد. نشريهاي كه دو ماه پيش توقيف شده بود و پرونده برايش تشكيل شده بود طبق ابلاغيه جديد توقيف شده و پرونده برايش تشكيل شده! خبر را تنظيم كرديم. فردا اگر كار نشد همينجا كارش ميكنم. ولي خبر توپيه.
الان فكر ميكنم از آنجا كه نشريه چنداني باقي نمانده و سر آقايان خلوت شده پيشنهاد ميكنم نشريات توقيف شده هر دو سه ماه يك بار دوباره توقيف شود، به هر حال از بيكاري بهتره؛ نيست؟ تنوع هم چيز خوبيه نه؟
***
اميدوارم براي احمد باطبي هم مشكلي پيش نيامده باشد و سلامت خود را بازيابد.
شنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۵
كدام آدمها؟
پنجشنبه مطلبي خواندم در ويژهنامه اعتماد و سخت تحت تاثير قرار گرفتم. اسمش يادداشت باشد، داستان باشد يا دلنوشته مهم نيست، مهم آن واقعيتي بود كه به تصوير كشيده شده بود طوري كه يك بچه كلاس دومي هم بخواند آن را درك كند. حكايت غريبي هم نبود شايد هر روز دهها بار از اين دست حكايتهايي را كه شنيدهايم براي هم تعريف كنيم. اما حيف كه هنوز سايتهاي اينترنتي و وبلاگها مثل يك كالاي تجملي يا دكوري يا حداكثر يك نوع استفاده رفع تكليفي از آنها ميشود. اين را تا الان نه روي سايت روزنامه اعتماد يافتم نه وبلاگ مهاجراني!
حكايت تصويري زنده از ارزش و اهميت جان انسان بود در دو جامعه با فرهنگهاي مختلف. همه داستان آنجا جلوي چشمت بارها رژه ميرود و سوال ميكند كه مسافران يك اتوبوس در لندن را با عابران پياده و سواره خياباني در اصفهان مقايسه ميكند. آنجا كه پس بدحالي شدن پيرمردي آمبولانس دو دقيقه بعد ميرسد و اينجا كه پيكر احمد ميرعلايي از هشت صبح تا هشت و نيم شب كنار خيابان افتاده بود بدون آنكه براي كسي اهميتي داشته باشد. اينجا اما سوال، سوال مهمي است. نويسنده از كنار بزرگان با نااميدي رد شده و كودكان و نوجوانان را مثال زده اما اينجا وضعيت طوري شده كه بايد از بچهها نيز نااميد شد؟
چنين گزارشها يا بهتر بگويم عكس گرفتنها و فيلمبرداريهايي را دوست دارم. حيف كه نبود لينكش را بگذارم. آن هم چنين صحنههاي بديعي را. يكي از بديهاي ما اين است كه فكر ميكنيم هر چه خود ميدانيم و ميبينيم ديگران نيز ميدانند يا ديدهاند، واقعيت را اما در كتابها جستجو ميكنيم و از آنها راه حل ميخواهيم. برآنچه جلوي ديده ميگذرد چشم ميپوشيم و در بين كتابهاي خطي و رنگ و رو رفته دنبال يك سند يا يك حكايت ميگرديم كه قلم فرسايي كنيم يا يك جمله زيبا از فلان فيلسوف. نه آن دنبال گشتن امري مذموم است و نه چيزي از ارزش آن جملات قصار كم خواهد شد. چيز ديگري منظورم است: اگر بخواهيم خوبي و بدي كسي را به درستي به او بنمايانيم از آينه استفاده ميكنيم، تصويري شفاف از خوبي و بدي در كنار هم؛ بيهيچ موعظهاي، بيهيچ نصيحتي و بيهيچ توضيح اضافهاي. آينه خود سخن ميگويد! ما نيز اگر بخواهيم خوبي و بديمان را به درستي ببينيم طوري كه لالايي در كنار گوشمان نباشد بايد به تصاوير حقيقي كه دور و برمان ميگذرد نگاه كنيم، مقايسه كنيم و در آخر دردمان بگيرد كه چرا؟ آينه اما چه ميتواند باشد؟ گزارش، فيلم، خبر؟ وبلاگها اين وسط چه نقشي دارند؟ رسانهها، نويسندهها؟ همه اينها خود نوعي آينهاند؛ همهشان اين قابليت را دارند كه نقش آينه را بازي كنند. اين آينهها اما چنان رسمي شده كه گويي سالهاست كسي زنگار از آن پاك نكرده. همه دوست دارند در نقش تحليلگر، نظريهپرداز، منتقد شناختهشوند آن هم از نوع عصا قورت داده. روايتي چند خطي از رويدادي ممكن است برايشان بيكلاسي باشد. از آن طرف عادي شدن اين وقايع و رفتارها و خو گرفتن با فرهنگ يك جامعه رفتارها و وقايعي را كه ممكن است براي ما سوال برانگيز باشد، بياهميت ميدانند و بالعكس. اينها مواردي است كه نياز به تكرار دارند؛ بايد مدام به رخ كشيده شود تا بدانيم جور ديگر هم ميشود زيست. نه اين كه چنان نسبت به وضعيت زيستي جوامع ديگر بيگانه باشيم كه همه رويدادهاي كشورهاي ديگر را مثل يك فيلم ساختگي بدانيم. بيشتر اين موارد تعجب هم راجع به انسانوار زيستن است!
وبلاگها در اين زمينه ميتواند موثر باشد، اما حيف كه كسي حوصله اين كار ندارد.
جمعه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۵
راهپيمايي يك نفره!
امروز ظهر دعوت بودم دير رسيدم، براي اينكه عذر و بهانه داشته باشم گفتم راهپيمايي 22 بهمن بودم. همه باور كردند كه امروز راهپيمايي بوده خيابان بسته بوده و دير رسيدم ولي شركتش را بعيد ميدانم كسي باور كرده باشد. شب دوستان را كه ديدم و به آنها گفتم فهميدم راهپيمايي يكشنبه است، آن وقت فهميدم چه سوتي با حالي دادم! تازه اينكه چيزي نيست فقط ما شركت كنندگان ثابت و متغير سوتي نميدهيم شركت گيرندگان و دعوت كنندگان هم سوتي ميدهند پوستر رنگي چاپ كردهاند و به در و ديوار زدهاند براي دعوت به راهپيمايي تاريخ زده بود دوشنبه 22 بهمن. بعد ديدند سوتي دادند روي دوشنبه را با ماژيك خط كشيده بودند. گفتم يحتمل دعوت كنندگان هم مثل ما چندان اهل راهپيمايي نيستند كه روزش را هم نميدانند.
راستي يك نكته جالب يادم آمد. دو سه سال پيش يك بار توي عمرم رفتم راهپيمايي 13 آبان را پوشش دهم و هم حرفهاي ذوالقدر كه سخنرانش بود. توي حرم بود. وسط مراسم ديدم كف كفشم كنده شد! فقط آن قسمت ته پا يك تيكه مانده بود، لنگ لنگان نصفه كاره با بدبختي يك پا كوتاه يك پا بلند با ته پا رفتم خودم را به يك ماشين رساندم. آي مايه شدم آن روز. گفتم اين هم پاداش شركت، تا تو باشي محض نمونه هم كه شده نري اينجور جاها.
چهارشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۵
وقتي كه قهري با من...
وقتي كه قهري با من نديدنت آسون نيست / قصه غم كه ميشي شنيدنت آسون نيست / به گمونم دل تو جاي ديگه است / دل تو پيش يه رسواي ديگه است / دست نذاشتي ديگه تو دستاي من / دستهاتم عاشق دستهاي ديگه است...
وقتي فيلترشكن پنچر ميشه و قهر ميكنه منم ميزنه به سرم رسما، فيلترشكن هم ديگه مال ما ناز ميكنه. يك روز كه فيلترشكن پنچر ميشه يك هفته من را پنچر ميكنه. يك هفته اوضاعم سگي ميشه.
آخه مگه توي اين دنيا دلخوشي ديگهاي برامون گذاشتهاند غير اينكه بري چهارتا سايت و وبلاگ را آن هم با فيلترشكن (حفظه الله) باز كني. با اين اينترنت كه رسما انترنت شده با اين وبسايت و وبلاگ كشي كه راه افتاده، معلوم نيست اين سانسورچيها كي ميخواهند دست از سر ما بردارند؟
راستي به برندگان جايزه هلمن – همت سازمان ديده بان حقوق بشر تبريك ميگم. اميدوارم هميشه برنده باشند.
سهشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۵
مقصران کیانند؟
دیشب عکس جدید آرش را که دیدم بدجوری جا خوردم. چرا جا خوردم؟ یعنی نباید جا می خوردم؟ یاد بازداشتش، محاکمه اش و 14 سال حکم زندانش افتادم. یاد اتهامات از فرط تکرار عادی شده ای افتادم که به او زده بودند. یاد نامه ای خصوصی که از او منتشر شد که گفته بود تحت فشار است و ماندنش در کشور برایش مشکل ساز. اصلا هم نیاز نبود که یاد روزهایی که مشغول فعالیت مطبوعاتی اش بود بیفتم و اینکه هرگونه که باشی نمی توانی نگران نباشی؛ نگرانی از اینکه مطلبی آماده نشود، نگرانی از اینکه به کسی برنخورد، اینکه وقتی سرکار می روی از ساختمان هیچ نمانده باشد جز آوار؛ اگر به خودت هم فکر نکنی حتما هر روز دلواپس دوستان و همکارانت باشی که دچار مشکل نشود و با او برخورد نگردد و کارش نیفتد آنجا که آب خنک به خوردش دهند! حالا در حین کار گیر آدم زبان نفهم هم بیفتی که مثلا حتی صدای ضبط شده خودش هم برایش سندیت ندارد! آن وقت تعبیر حرکت روی تیغ معنا می یابد در هر صورت محکوم به افتادنی! یا با بدن و اعصاب پاره پاره یا بدون آن. اینکه بخواهم بیماریش را به اعمال و رفتار دیگران نسبت دهم بدون سند سخن گفتن، به دور از منطق است لیکن مگر غیر از این است که امروزه برای بیشتر امراض که به پزشکان مراجعه می کنی فشارهای عصبی را عامل یا موثر در بیماری و شدت گرفتن آن می گویند؟ پس حرف چرت و پرتی نیست. حالا همه فشارها و استرس های زمان کار و پس از آن استرس های زمان بازداشت و پس از اعلام حکم و حتی زمان زندان آرش را در نظر بگیرید، تا چه حدش طبیعی و چه میزانش فراتر از محصول کار او بوده؟ معمولا وقتی رفتارها از منطقی پیروی نکند آن می شود که به خاطر دستمالی قیصریه را به آتش می کشند و مگر در این سال ها ندیدیم نشریاتی که در شماره پنج و شش یا حتی پیش از انتشار قربانی عدم تحمل طرف مقابل شدند، آیا آن واکنش در برابر این محصول فرهنگی طبیعی بود؟ آیا برخوردی که با وبلاگ نویسان شد در حد انتظار بود یا بسیار فراتر از آن؟ آیا همان حکم 14 سال آرش برای ما که بیرون بودیم و شنونده باور کردنی بود؟ و از این نمونه ها زیادتر از آن است که حوصله شمارش باشد. حالا من اگر جای انجمن صنفی بودم که نامه نوشت به شاهرودی برای آزادیش که البته خودبخود او تحمل زندان را ندارد، یک نفر را پیدا می کردم که نامه ای به او بنویسم و سوال کنم که چقدر این فشارها و استرس ها که همانطور که گفتم معمولا از حد انتظار افزون است، بر آرش - و البته دیگرانی چو او – در شکل گیری، تسریع و تشدید بیماریش نقش داشته و در این زمینه چه کسانی مقصرند؟
عکس جدید آرش را که دیدم یاد مورد دیگری هم افتادم، انتقاد تندی که به یکی از دوستان شاغل در یکی از رسانه ها کردم مدت ها پیش از بازداشت آرش و انتقاد می کردم به روش عده ای که رها از هر قید و بند در خارج نشسته اند و به فکر افراد فعال در داخل کشور نیستند و محدودیت های آنها را درک نمی کنند و چون درک نمی کنند حاضر نیستند تدبیر به خرج داده زحمت سانسور آن بخش از نظرات افراد داخل ایران که مشکل ساز شدنش مثل روز روشن است را متقبل شوند، عملا دیگرانی را به دردسر خواهند انداخت که این با یک دوراندیشی می تواند خیلی کم شود، البته آن دوست از این سخنان آزرده شده بود!
یکشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۵
پیشرفت
محض دل خوشی هیچ چیزمان استاندارد نیست. دو سه روزه باتری ساعتم تمام شده، امروز بالاخره از حرکت ایستاد اما روز اول و دوم به جای اینکه با باتری ضعیف عقب بماند یا کار نکند، رسما عقب می رفت؛ مثلا در عرض کمتر از نیم ساعت از ساعت ده برگشت به نه! برای دوستان که تعریف می کردم، نظرشان این بود که تازه شده مثل وضعیت مملکتمان؛ هر چه زمان به جلو می رود به عقب بر می گردیم!